نویسنده: ربیع عالم‌الدین

ترجمه: پرویز دانشمند

پیش از آن‌که پدرم از دنیا برود، از من پرسید: «وقتی بزرگ شدی، می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» گفتم: «می‌خواهم نویسنده شوم.» آن زمان چهار ساله بودم. منظورم از «نویسنده» نویسنده‌ی داستان‌های کمیک سوپرمن بود. با این مرد آهنین و تقریبن شکست‌ناپذیر با چشمان آبی و موی‌های فرفری دل بسته بودم. می‌خواستم هم دوست او باشم و هم با او ازدواج  کنم-به عبارت دیگر، رابین او باشم. اما مهم‌ترازهمه، می‌خواستم بنویسم، ماجراجویی‌های مردی برای جست‌وجوی عدالت و حقیقت به شیوه‌ای آمریکایی- اگر می‌توانستم بفهمم که شیوه و رسم آمریکایی دقیقن چیست.

  چه‌گونه می‌توانستم داستانی‌را با دانش کمی که داشتم بنویسم؟ از این‌که نمی‌دانستم راه و رسم آمریکایی چیست، واقعن ناراحت بودم. حیران ماندم وقتی فکر کردم که آیا چیزی به نام «راه و رسم لبنانی» وجود دارد و آیا من آن‌را تشخیص خواهم داد یا نه، این بیشتر مرا ناراحت کرد. پدر و مادرم لبنانی بودند، اما من در اردن به دنیا آمدم و در کویت بزرگ شدم. آیا ممکن است «راه و رسم» من کویتی باشد نه لبنانی؟ از آن‌جای که بیشتر هم‌صنفی‌هایم فلسطینی بودند و من لهجه‌ای رام‌الله داشتم، آیا این به این معناست که من «راه و رسم» خودم را گم کرده‌ام؟

  من می‌خواستم داستان‌های را بگویم که به من تعلق داشتند. سوپرمن دوست من می‌شد، دنیای او دنیای من بود. او با یک پرش از بلند‌ترین ساختمان‌ها می‌پرید، چه از روی خانه‌ام و چه از روی خانه‌های پسران کاکایم که در آن‌طرف خیابان قرار داشت. سوپرمن قوی‌تر از لوکوموتیو و «رمبلر» قرمز پدرم بود. آرزوی من این بود که داستان خود‌را به همه جهان برسانم و در آن سن و سال هرگز به این فکر نکردم که آیا مردم جهان به این داستان علاقه‌ای دارند یا نه.

  چه کسی حق دارد که داستان بنویسد؟ اجازه بدهید که عجالتن به این پرسش پاسخ بدهم: در بسا موارد -البته استثناهای هم وجود دارد- نویسندگانی اجازه صحبت کردن دارند که فرهنگ غالب‌را تقویت می‌کنند وآن‌را در قالب آیینه‌ای طلاکاری شده بازتاب می‌دهند. اما صبر کنید: ممکن است بگویید مدت‌هاست نویسندگانی هستند که از فرهنگ غالب انتقاد می‌کنند. نگاهی به نوشته‌های جیمز بالدین، مارگریت اتود و کتاب

» قصه‌ ندیمه» بیاندازید در آن‌جا می‌بینید که انتقادی از فرهنگ غالب شده. خب، درست است، اما انتقاد از فرهنگ لزومن تهدیدی را در پی ندارد. وقتی داستان واقعن تهدید کننده باشد، نویسنده به حاشیه رانده می‌شود، یا به عنوان یک نویسنده «سیاسی» معرفی می‌شود و یا در چهارچوبی قرار می‌گیرد که به عنوان نویسنده «اقلیت» شناخته می‌شود. بالدوین در زمان خود بیشتر به صفت یک نویسنده‌ی سیاه‌پوست شناخته می‌شد تا یک نویسنده جهانی به طورعموم. او اگر ام‌روز به کانون نویسندگان دعوت می‌شود علتش تغییرات فرهنگی است و فرهنگ ام‌روز نژادپرستی آشکار را نمی‌پذیرد. آ ثار او بیشتر بر اثر سیاه‌پوست بودنش و مسائل نژادی مورد بررسی قرار می‌گرفت. لیبرال‌های آمریکایی می‌توانند بخوانند و فکر کنند که چند سیب گندیده در گذشته بوده، اما این ربطی به من و یا زنده‌گی من ندارد. اکنون برای ما آسان‌تر است که به خود بگوییم بالدوین در باره ما صحبت نمی‌کند، بل‌که افرادی را نقد می‌کند که دیگر وجود ندارند.

وقتی این موضوع را در گفت‌وگو مطرح می‌کنم، مردم سخنم را قطع می‌کنند و می‌گویند: «اما جوزف کنراد و Heart of Darkness و این حرف‌ها؛ مگر او از امپراتوری انتقاد نکرد؟»

  او این کار را نکرد. اختلافات زن و شوهر تهدیدی برای نهاد ازدواج نیست. «هارت آف دارک‌نس» ممکن است استعمار را نپسندد، اما حمله‌ای به خود امپراتور نیست. این کتاب با دوگانه‌گی های سخت‌گیرانه‌ سر و کار دارد و برتری‌های فرهنگ و ایده‌های غربی‌را تقویت می‌کند. آفریقا و جنگل‌های آن، چیزی‌ست که قلب کورتز را سیاه می‌کند، فقط در صورتی‌که احساس ناراحتی کنید خودرا با او هم‌ذات‌پنداری می‌کنید؛ به اصطلاح همان سیب فاسد -در قرن نوزدهم در اروپا (lynndie England) – در رمان مارلو به نام «سیمای بهداشتی» به شما احساس بهتری می‌دهد. اگر این کافی نیست، در حقیقت راوی نامعلومی وجود دارد که به شما می‌گوید آن‌چه که او از مارلو شنیده است. پس شما به عنوان یک شهروند امپراتوری حد اقل دو قدم از سیب‌های فاسد آفریقایی دور هستید. هیچ نیازی نیست که خودرا در خطر احساس کنید. دنیای شما ممکن است کامل نباشد، اما دنیای دیگران به طرز وحشت‌ناکی دهشت‌آور است.

  در مقاله چینوآ آچه‌به (Chinua Achebe) که در سال 1977 راجع به «هارت آف دارک‌نس» نوشت، او «کنراد» را کاملن متهم به نژادپرستی می‌کند و می‌افزاید، «ساده‌انگاری حقایق در اثر او به خاطر این‌ست که نژادپرستی سفیدپوستان علیه سیاهان آفریقایی چنان امر عادی شده که مظاهر آن به‌طور کامل نادیده گرفته می‌شود».

  به عبارت دیگر از عبارتی استفاده می‌کند که من به آن بازخواهم گشت. کنراد تأمین کننده‌ی افسانه‌های آرام‌بخش است.

  جایی‌که من با آچه‌به مخالفم، وجود نژادپرستی در «هارت آف دارک‌نس» است. او از پذیرش آن به عنوان یک شاه‌کار خودداری می‌کند. مثل همه‌ای کتاب‌ها، ناول کنراد محدود به دیدگاه‌، تعصبات وجهان‌بینی اوست. هیچ نویسنده‌ای وجود ندارد که دیدگاه بی‌نهایت داشته باشد و هیچ نویسنده‌ای وجود ندارد که جهان‌بینی‌اش مورد تأیید همه باشد. مشکل این نیست که مردم هارت آف دارک‌نس را به عنوان یک شاه‌کار می‌خوانند -چون شاه‌کار است – بل‌که این است که تعداد کمی ازکتاب‌های که توسط امپراتوری‌ها تأیید نشده‌اند خوانده می‌شوند و حتا اگر می‌خواستید خیلی از آن‌ها در دست‌رس نبود. سانسور امپریالیستی ام‌روز طبق معمول در پوشش منافع ناشر با عبارت «این فروش نخواهد رفت» پنهان شده‌ است که به عنوان وسیع‌ترین خندق در دفاع از قلعه عمل می‌کند.

  «هارت آف دارک‌نس» ام‌روز در همه جا طنین‌انداز است. به رمان‌های جنگی آمریکایی در باره ویتنام، افغانستان، عراق نگاه کنید. این رمان‌ها اغلب به عنوان انتقاد از جنگ در نظر گرفته می‌شوند، بنا بر این ممکن است آن‌ها را به عنوان خطری برای نهاد جنگ تصور کنید. اما، بیشتر آن‌ها به رنج‌های که تفنگ‌داران آمریکایی کشیدند می‌پردازند. چون سربازان آمریکایی مجبور بودند که یک روستا را قتل عام کنند و یا خلبانی‌های بودند که بمب‌های بشکه‌ای بر خانه‌ها ریختند و به خانه بازگشتند و دچار بیماری PTSD شدند. اکر در محتوای این کتاب‌ها چیزی باشد، بیشتر به دستگاه جنگی آدم‌خوار کمک می‌کند. چنین رمان‌های جنگی باعث می‌شوند که ما احساس بدی داشته باشیم و درعین حال به ما اجازه می‌دهند که خودرا به عنوان آدم‌های خوب ببینیم. ما آن‌قدرها هم بد نیستیم، چون ما هم رنج می‌بریم.

  در یکی از زیباترین قسمت‌های پایانی «هارت آف دارک‌نس» کنراد به شرح دور و درازی از رنج‌های بیوه‌ی یک آدم‌کُش دسته‌جمعی می‌پردازد، اما او رنج قربانیان آن قاتل‌‍را نادیده می‌گیرد. این نوع قالب‌ها در نوشتن توسط کنراد خلق نشده -هومر، شکسپیر تا کیپلینگ، همه این کار را کرده‌اند- آن‌قدر خوب تعریف و توصیف شده که به یک استاندارد تبدیل شده‌است. ما به کشورهای شما حمله می‌کنیم، اقتصاد شمارا نابود می‌کنیم، زیر ساخت‌های شما را ویران می‌کنیم، صدها هزار از شهروندان شما را می‌کُشیم، بعد از یک دهه یا بیشتر ما رُمان‌های زیبا و محتاطانه‌ای می‌نویسیم در باره این‌که چه‌گونه کُشتن شما مارا به گریه انداخت.

  در میان نویسندگان، شماری زیادی به «هارت آف دارک‌نس» پاسخ داده‌اند و نویسنده‌ی مورد علاقه من طیب صالح است. او در رُمان کوتاه «فصل مهاجرت به شمال» (Season of Migration to the North) که در سال 1966 به زبان عربی منتشر شد و نخستین ترجمه انگلیسی آن در سال 1969 منتشر شد، به تعداد زیادی از آثار کلاسیک غربی اشاره می‌کند از جمله -اتللو، توفان- اما در قدم اول با کنراد درگیر می‌شود. جایی‌که کنراد نوشت، استعمار یک ماجراجوی ناگوار است که انسان روشن‌گر را مجبور می‌کند تا با مخالف خود در قلب تاریکی که آفریقاست روبه‌رو شود. صالح که سودانی است، تمام پروژه‌ی امپراتوری را یک «بیماری مرگ‌بار» می‌نامد که «هزار سال پیش» با اولین تماس، یعنی جنگ‌های صلیبی آغاز شد. کورتز کنراد در مصطفی سعید صالح بازتاب می‌یابد. صالح در روستای کوچکی در سودان زنده‌گی می‌کند، او روستا را به قصد لندن ترک می‌کند و به قلب تاریکی یعنی لندن می‌رود. وقتی‌که در تارهای عنکبوتی شهر لندن گرفتار می‌شود، سعید تصمیم می‌گیرد دوباره به آفریقا برگردد و آفریقا را با آلت مردانه آزاد کند “Liberate Africa with his penis” . این بازتاب دهنده زمانی‌ست که کورتز در آفریقا بود. اقامت صالح در لندن دست‌خوش حوادث و‌حشت‌ناکی می‌شود که هم‌راه می‌باشد با خودکُشی کردن دوستانش و هم‌سری که او به قتل می‌رساند.

  صالح دررُمان خود هم‌زمان تأکید می‌کند و مرزهای دوگانگی را می‌شکند و بین خود و دیگری سیاه و سفید فرقی قایل نمی‌شود. سعید خودرا به عنوان دیگری (سفید) و هم به عنوان خود (سیاه) راوی بی‌نام از همان روستا به تصویر کشیده می‌شود. اما مرزبندی‌های بین این دوگانه‌گی‌ها واضح و مشخص نیست. در مقایسه با «هارت آف دارک‌نس»، «فصل مهاجرت به شمال» مطالعه در ظرافت و باریک‌بینی است. کنراد مردمان آفریقا را فقط  «دست و پاهای پرسه‌زن» می‌داند که غُرغُر می‌کنند و خُرناس می‌کشند و یا آدم‌خوارانی هستند که می‌خواهند «او را بخورند». صالح سخاوت‌مندتر از کنراد است. شخصیت‌های رُمان صالح فکر می‌کنند، عمل می‌کنند و سخن می‌گویند.

 این یک مفهوم شگفت‌انگیز است: که او به ساکنان قلب تاریکی (لندن) اجازه می‌دهد که انسان هم باشند. حتا این متجاوزین امپریالیستی هم اجازه صحبت را دارند، اگر چه تنها و فقط برای تبارز احساسات احمقانه جنسی و نژادپرستانه‌ی خودشان، مثل زنی که برای سعید می‌گوید «مرا اغوا کن، خدای سیاه من، بگذار در آتش معبدت بسوزم و پیچ و تاب بخورم، تورا در آداب و رسوم وحشی خود بپرستم». (البته، تعصباتی وجود دارد و تعصبات دیگری هم هست. تحمل کردن تعصب‌های دیگران به این معنا نیست که دیگران را از تعصب‌های خودتان در امان نگهدارید. در کتاب صالح به عبارتی، جنسیت‌گرایی «چنان به یک شیوه‌ای تفکر معمولی تبدیل شده که تجلیات آن کاملن نادیده گرفته می‌شوند».)

  جاذبه رُمان صالح در بازگشت به خانه است. کورتز کنراد می‌میرد، مارلو دچار آسیب‌های روانی (تراما) می‌شود و به انگلستان برمی‌گردد. در «فصل مهاجرت به شمال»، هم سعید و هم راوی پس از دوره‌ای در لندن به سودان باز می‌گردند و درمی‌یابند که دیگر جایی‌که متعلق به آن بودند درآن نمی‌گنجند. راوی می‌گوید » بر اساس معیارهای جهان صنعتی اروپا، ما دهقانان فقیری هستیم، اما وقتی میراث نیاکان‌مان را در آغوش می‌گیریم، احساس غنا می‌کنیم، گویی‌که من ضربان‌های قلب جهان هستی هستم».

  هیچ‌کدام از این نویسنده‌ها نمی‌توانند ضربان قلبی باشند و هیچ‌کدام آن‌ها نمی‌توانند تجربه و دریافت‌های روستایی‌ها را داشته باشند، بل‌که آن‌ها در خلاف جریان گرفتار شده‌اند.

  رُمان و راوی هر دو در رودخانه به پایان می‌رسند، نه در رودخانه تیمز در انگلستان و نه در رودخانه کنگو در آفریقا، بل‌که در رودخانه نیل، در تلاش برای شناورماندن: » در تلاطم آب رودخانه با چرخش به چپ و راست، متوجه شدم که در میان شمال و جنوب قرار دارم. قادر به ادامه دادن نبودم و راه برگشتن هم وجود نداشت… مانند یک بازیگر کمدی که بر روی صحنه فریاد می‌زند، با تمام قوا فریاد زدم، کمک! کمک!.»

  در آن ساعت هراسان شوید و فکر کنید «وحشت! وحشت!»

  استعمار است که شما را در خانه‌های‌تان بی‌خانمان می‌کند.

  نیازی نیست که به شما بگویم چرا طیب صالح در فرهنگ مردم ما شناخته شده نیست؛ یا به عبارت دیگر، در اصطلاحاتی که من استفاده می‌کنم، او اجازه ندارد این‌جا صحبت کند. او تهیه کننده‌ای اسطوره‌های آرام‌بخش ما نیست. اما در بین عرب‌ها، حد اقل در میان روشن‌فکران خوانده می‌شود. کتابش تحسین زیادی برانگیخته و اکنون به عنوان یکی از شاه‌کارهای ادبیات عرب شناخته می‌شود. بنابراین، آیا صالح  تهیه کننده اسطوره‌های آرام‌بخش در آن جهان است؟ شاید رُمانش به شیوه آمریکایی یا استعمارگری معتقد نباشد، آیا به شیوه‌ی عربی یا آفریقایی معتقد است؟ باید دید، آیا این رُمان که در فرهنگ عمومی مردم عرب قرار می‌گیرد، همه مشکلات خودرا به سیاست‌های استعماری نسبت می‌دهد؟

این پُرسش برای من مهم است، پس اجازه دهید که کمی بیشتر توضیح دهم. با وجودی‌که صالح رُمانش‌را به زبان عربی نوشته، اما او هنوز مردی است با تحصیلات غربی که بیشتر زنده‌‌گی خودرا در لندن سپری کرده‌است. برای سودانی‌ها، او ممکن است از یک انگلیسی نزدیک‌تر باشد، اما دقیقن یکی از آن‌ها نیست. البته تعداد کمی از انگلیسی‌های واقعی او را یکی از خودشان می‌دانند. او توسط هر دو طرف (سیاه آفریقایی و سفید غربی) به عنوان دیگری شناخته و دیده می‌شود، تا جایی‌که کارش ممکن است برای بیشتر خوانندگان غربی بی‌گانه به نظر برسد. بی‌گانگی او بخش کوچکی از مسئله بسیار بزرگ‌تر است، مثل نوک کوه یخی که در آب غوطه‌ور است، آن نوک کوه یخی عظیم به نام دیگری. یا اگر چنین چیزی به نام دیگری وجود داشته باشد، صالح در نقطه‌ای از این مقیاس قرار می‌‌گیرد نه خیلی دور و شاید خیلی نزدیک‌تر از آن‌چه که فکر می‌کنید.

  مهم نیست که این روزها اوضاع چه‌قدر تاریک به نظر می‌رسد، چه با ترامپ  و چه با دیگر گروه‌های نژادپرست که از طریق امواج رادیویی فریاد می‌زنند و اعمال خشونت‌آمیز آشکاری را مرتکب می‌شوند، ما در زمانی زنده‌گی می‌کنیم که فراگیری و شمولیت دیگران در فرهنگ غالب بیشتر است، افراد بیشتری اجازه صحبت کردن را دارند، اما نه در یک سطح و صدا. هنوز هم صداهای کافی وجود ندارد، اما اوضاع بهتر شده‌است نسبت به زمانی‌که صالح و بالدوین رُمان‌های‌شان را نوشتند، که بازتاب آن‌را در ادبیات ام‌روز ما دیده می‌شود. هر سال رُمان‌های مختلفی توسط زنان، سیاه‌پوستان آمریکایی و آفریقایی تبار، لاتین تبارها، افراد با هویت‌های جنسی متنوع و انواع دیگر «دیگران»، در کنار کتاب‌های که توسط مردان سفیدپوست نوشته شده‌اند منتشر می‌شوند. ما رُمان‌های داریم که توسط سومالیایی‌ها، فیلیپینی‌ها، چینی‌ها، هندی‌ها، پرویی‌ها و نپالی‌ها منتشر شده‌اند.

  ادبیات جهان اکنون یک ژانر است. همان‌طوری که احتمالن حدس زدید، من با این مشکل دارم.

  به طور مثال، کدام نویسنده‌ی چینی اجازه صحبت کردن را دارد؟ ایمی تن (Amy Tan) در کالی‌فرنیا به دنیا آمده و بزرگ شده و هنوز هم آن‌جا زنده‌گی می‌کند، بنابراین در بیشتر مواقع او یک نویسنده چینی-آمریکایی محسوب می‌شود. یی‌یون لی Yiyun Li)) در چین به دنیا آمده و در آمریکا زنده‌گی می‌کند و تحصیلات خودرا این‌جا تکمیل کرده‌است؛ او قطعن به عنوان یک نویسنده چینی طبقه‌بندی می‌شود. هر دوی آن‌ها به زبان انگلیسی می‌نویسند‌. ماجیان (Ma Jian) در لندن زنده‌گی می‌کند اما به زبان چینی می‌نویسد. مویان (Mo Yan) چینی است و در چین زنده‌گی می‌کند. او درغرب متهم شده‌است که به اندازه کافی ضد دولتی  نیست، به این معنا است که نمی‌تواند به نماینده‌گی از چینی‌ها صحبت کند. لیو شیائوبو (Liu Xiaobo) در چین زاده، بزرگ و زندانی شده‌است. او یک منتقد و دانشگاهی‌ست. چه کسی آن‌را می‌فهمد؟آآآااوووو((99)

  این برخوردها با نویسنده‌گان شاید یک بازی سرگرم کننده باشد که «چه کسی چینی‌تر است». اما این موضوع اصلی نیست، موضوع خوب یا بد بودن نیست. من کار نویسنده‌گانی که از آن‌ها نام رفت دوست دارم. آن‌چه که من به آن علاقه دارم این است که چه کسی اجازه صحبت کردن دارد. به احتمال زیاد، تن و لی (Tan & Lee) تنها «چینی‌هایی» هستند که اجازه دارند در آمریکا داستان بگویند. امکان دارد یکی دو نفر دیگر هم باشند که اجازه حرف‌زدن را داشته باشند، اما این بسیار محدود است، نه فقط از نظر تعداد کمّی که اجازه صحبت را دارند، بل‌که چه‌گونه‌گی دیده‌شدن نویسنده‌گان نیز محدود است. ما بر آن یک تعدیل کننده‌ی دیگری می‌افزاییم و جعبه‌ی دیگری می‌سازیم  و می‌گوییم– نویسنده سیاه‌پوست، نویسنده کوئیر (اقلیت‌های جنسی و جنسیت‌گرایی) و اکنون نویسنده‌ی ادبیات جهانی.

  در پشت جلد یکی از رُمان‌های من، من «یکی از صداهای مورد تحسین جهانی» نامیده می‌شوم. (من صدای دارم، می‌توانم صحبت کنم، هر چند اغلب این تصور را دارم که باید این کار را به آرامی انجام دهم.) اگر به فهرست چشم‌گیر نویسنده‌گان ادبیات جهانی نگاه کنیم، می‌بینیم که تن و لی (Tan & Lee)، الکساندر هیمون نماینده بوسنیا، جونوت دیاز نماینده جمهوری دومینیکن، چیماماندا نگوزی آدیجی و تجو کول نماینده نیجریه، هشام مطر نماینده لیبی، دانیال الارکون نماینده پرو، سلمان رُشدی نماینده شبه قاره هند (هند یا پاکستان)، با چه جهنمی روبه‌رو می‌شویم و من به عنوان لبنانی معرفی می‌شوم.

  موضوع مهم این است که ما همه غربی هستیم، اگر چه کاملن آمریکایی نیستیم. ما همه با آموزش غربی اشباع شدیم و به بهترین نحو می‌توانیم شکسپیر را نقل کنیم.

  چند سال پیش، من عضو هیئت داوران جایزه بین‌المللی ادبیات Neustadt بودم، جایزه‌ای که توسط دانشگاه اوکلاهما و مجله World Literature Today تهیه شده بود. از آن‌جا که این یک جایزه بین‌المللی است، هیئت داوران هم‌واره از نویسنده‌گان بین‌المللی تشکیل می‌شود. هیئت داوران از کشورهای لبنان، مکسیکو، مصر، نیپال،  فلسطین، آفریقای جنوبی، اوکراین، فیلیپین و ایتالیا بودند. تنها نویسنده‌ای  که در خارج از آمریکا در ایتالیا زنده‌گی می‌کرد، همین نویسنده ایتالیایی بود. سایر اعضا به احتمال اغلب آمریکایی بودند که در آمریکا زنده‌گی می‌کردند و تقریبن همه‌گی با دانشگاه‌های آمریکایی در ارتباط بودند. مکسیکویی باشنده تکزاس بود، مصری در نیویورک زنده‌کی می‌کرد و نیپالی در دانشگاه اوهایو تدریس می‌کرد. در هر مصاحبه‌ای که به عنوان داور داشتم، پرسش‌های از من در مورد صلح در خاورمیانه می‌شد، که آیا در طول زنده‌گی به آن دست می‌یابیم، وضعیت در بیروت چه‌گونه است، آیا سفر به اوکلاهما برای من خسته‌کننده بود یا خیر. نورمن چهار ساعت با هواپیما از سانفرانسیسکو فاصله دارد. ( «برنامه‌های کارشناسی ارشد هنرهای زیبا» Master of Fine Arts یک فرایند تلقینی هستند، که شیوه خاصی از داستان‌‌نویسی است و نوع خاصی از داستان‌ها با ارزش‌تر از دیگر داستان‌هاست و این به نوبه خود می‌تواند خطرناک باشد. اگر از کنگو در آفریقا یا از پنجاب در شبه قاره هند به آیووا در آمریکا بروید، شما یاد خواهید گرفت نوع خاصی از داستان‌نویسی که شیوه آیووایی است. شما در خطر تبدیل شدن به تأمین کننده اسطوره‌های آرام‌بخش هستید.)

  بحث اصالت در این‌جا مطرح نیست. من کاملن مطمئن نیستم که به این مفهوم اعتقادی داشته باشم، مخصوصن در ادبیات. به رُمان «بیمار انگلیسی» نوشته‌ی مایکل اونداتیه فکر کنید، رُمانی‌ست کاملن تخیلی که دارای چهار شخصیت «دیگری» است که در جاهای مختلفی «دیگری» روایت می‌شود. ناباکوف نیازی نداشت که یک پدوفیل باشد تا «لولیتا» را بنویسد. در نهایت هنر و تصنع با هم مرتبط هستند. آن‌چه در واقع می‌گویم در این محور، به نوعی درباره نماینده‌گی است – چه‌گونه ما که خارج از فرهنگ غالب قرار داریم، مجاز به سخن گفتن به عنوان دیگری هستیم، و مهم‌تر از آن برای دیگری.

  این به این معنا نیست که ما «ادبیات جهان» نبودیم و یا نیستیم. ما ممکن است با آن‌چه که برای ادبیات معمولی آمریکایی پذیرفته شده‌است، متفاوت باشیم. برداشت من از ادبیات رایج این است که «دیگری» بیشتر وجود دارد، «دیگری» ترسناک‌تر، «دیگری» ترجمه شده، «دیگری» ترجمه نشدنی، «دیگری» کاملن غریبه، «دیگری» که چه کسی شمارا تحمل کند. ما کسانی هستیم که مجال سخن گفتن را داریم، در حقیقت آن نوک کوه یخی هستیم که بیشترمان در آب فرورفته. ما «دیگری» جذاب و با مزه هستیم.

  من قصدن این اصطلاح شوخی‌آمیز را استفاده می‌کنم، همه‌ی ما و آن کسانی که در فهرست ادبیات جهان هستیم، اصولن رام‌شده و سر به راه و محفوظ هستیم، درست مانند دیگران و به اندازه کافی شگفت‌انگیز هستیم که خواننده‌گان ما احساس می‌کنند که لیبرال هستند نه محافظه‌کار و طرف‌دار. به این معنا که ما اسطوره‌های ‌آرام‌بخشی ارائه می‌دهیم برای بخش کوچکی از فرهنگ غالب که دوست دارند خودشان را روشن‌فکر نشان دهند. قصد توهین را ندارم – دوست دارم که نوشته‌های من خوانده شود؛ همه ما این‌طور هستیم – ما در حال خدمت به هدفی هستیم که شاید زیاد به آن فکر نکنیم.

  بررسی که نیویارک تایمز از رُمان‌هایم داشت، رُمانی‌را به عنوان «پلی به روح عرب» توصیف کرد. من این عبارت را ناخوشایند می‌یابم، بیشتر به ترکیب «عرب» و «روح». آیا روح عرب مانند روح آمریکایی است؟ آیا عرب‌ها فقط یک روح دارند، و اگر چنین است، آیا کسی می‌تواند به من بگوید چه‌گونه آن‌را پیدا کنم؟ «پل» را فهمیدم. شما می‌بینید که رُمان من نه به عنوان یک رُمان آمریکایی، بل‌که به نماینده‌گی از جهان عرب دیده می‌شد و پُلی بود به دنیای دیگر. می‌توانم صحبت کنم، چون من پُل هستم. هیچ‌کس از آن‌طرف پُل به آن نمی‌رسد و به راستی چه کسی دوست دارد از پُل بگذرد و قلب تاریکی را لمس کند و توسط آن دیگری تاریک آلوده نشود؟

  ما می‌توانیم با هم صحبت کنیم، چون راهنمایان خوبی هستیم؛ و دست خواننده‌گان امپراتوری بگیریم در حالی‌که فاصله کوتاهی را به طرف پُل طی می‌کنیم و نگاهی اجمالی به آن‌چه که در آن سوی پُل است بیاندازیم، حتا برای چمن‌های فقیر آن‌طرف دست تکان دهیم. ما به خواننده‌گان خود احساس خوبی تولید می‌کنیم، وقتی‌که در خواندن کتاب‌های ما غرق می‌شوند، زیرا خواننده‌گان ما بر این باور اند که نسبت به دیگران دید باز دارند. ما تأمین کننده اسطوره‌های آرام‌بخش هستیم.

  تکرار می‌کنم، من دوست دارم که نوشته‌های من خوانده شود و دست‌ها را بگیرم به سوی پُل، اگر پُلی وجود داشته باشد. دوست دارم خواننده‌گان را برای گشت و گذار و قدم‌زدن به آن سوی پُل دعوت کنم. شکی نیست که هیچ نویسنده‌ای چنین احساسی نداشته باشد. آن‌چه که من می‌خواهم این است که به تمام نویسنده‌گان ازهرنوعش اجازه بدهند که صحبت کنند، یا بهتر بگویم دیگران بیشتر.

  مشکل این است که فرهنگ امروزی دوست داشتنی و آمیخته به توطئه است. برخلاف فرهنگ‌های گذشته توانایی آن‌را دارد که انتقاد پذیر باشد و آن‌را در یک چشم بهم‌زدن تغییر دهد، سریع‌تر از فرشته آنجلس نووس.

(با استفاده ار این مرجع، نویسنده احتمالن بر این نکته تأکید دارد، در حالی‌که جامعه فکر می‌کند که به سمت پیش‌رفت حرکت می‌کند، اغلب با بی‌عدالتی‌ها و مشکلات حل نشده گذشته مواجه است) هر فرهنگی قابلیت پذیرش دیگری را دارد و فرهنگ‌های دیگر را می‌پذیرد، از این لحاظ جذاب و دل‌پذیر است، اما هرگز با هم ادغام نمی‌شوند.

  هر گروهی نیاز به گروه دیگری دارد، من نمی‌دانم چطور می‌تواند یک جامعه‌ی وجود داشته باشد بدون طبقه‌بندی دیگری و به عنوان دیگری.  این پرسش برای نویسنده‌گانی که می‌خواهند صحبت کنندآآاااا مطرح است، که ما کجا ایستاده‌ایم. داخل، بیرون، یا وسط؟ برای نویسنده‌گانی که به اصطلاح به عنوان نویسنده‌گان ادبیات جهان شناخته می‌شوند، این یک پرسش نگران کننده است.

  شاید فکر کنید که این یک نوع تنوع است، اما بیشتر به هم‌گون‌سازی شباهت دارد. گاهی وقت‌ها، نه همیشه، وقتی رُمانی را می‌خوانم که به عنوان «خارجی» معرفی یا ارائه و به بازار عرضه می‌شود، احساس می‌کنم در حال خواندن همان چیز معمول و رایج هستم. رُمان در پُشت یک نمای جذاب پنهان شده، یک کتابی آشنا و راحت با چاشنی‌های از عجایب جلوه می‌کند، نام غذاها با حروف کج نوشته شده‌اند. به جای بازدید از پکینگ، در فرودگاه آن شهر با همان فروشگاه‌های پرادا و استارباکس روبه‌رو می‌شویم، شاید یک دکانک معمولی در گوشه‌ای ببینیم.

  گاهی اوقات، حتا دیدن آن دکانک معمولی دردسر ساز می‌شود. وقتی رُمانی در مورد زنی گوشه‌نشین نوشتم که قوانین جامعه‌ را زیر پا می‌گذارد، اما از زنده‌گی درونی پُر محتوای از هنر و کتاب برخوردار است، شگفت‌زده شدم از این‌که چندین خواننده با او هم‌ذات‌پنداری کردند و مهم‌تر از آن بسیاری از خواننده‌گان او را شخصیت تراژیک و مصیبت‌زده می‌دیدند، زیرا در کشوری زنده‌گی می‌کرد که هیچ‌نوع احترامی برای زنان قایل نبودند. شما می‌دانید، ما در یک کشور استثنایی زنده‌گی می‌کنیم؛ تنها آن‌جا می‌توان دید، زنانی‌که از هم‌نوایی خودداری می‌کنند طرد می‌شوند. (دنیای ما شاید که کامل نباشد، اما آن دنیای دیگر، دنیای‌که مربوط به دیگر می‌شود زشت و نا مطبوع است).

  چه‌گونه از این گرداب رها یابیم؟ من نمی‌دانم. من یک نویسنده‌ام؛ پاسخ‌ها در محور تخصصی من نیست. اما گِله و شکایت کار من است. علاوه بر آن، همان‌طور که گفتم، من نویسنده‌ای هستم با دیدگاه محدود. وقتی رُمانی‌را شروع می‌کنم، تقریبن تمام دغدغه‌ام این است، آن‌چه که قبلن نوشتم تکمیل کنم. از یک جمله به جمله دیگر بروم، از یک بخش به بخش دیگر ادامه بدهم و در این فکر هستم که آیا کار نهایی رضایت‌بخش خواهد بود یا نه. کوشش من هر چند این است که نقطه نظر خود را در مخالفت بنویسم؛ به این معنا، هرگاه در مورد اثری که به اتفاق آراء نوشته‌ای خوبی محسوب می‌شود، اجماع صورت بگیرد، من به طور غریزی می‌خواهم به آن مخالفت کنم. وقتی شروع به نوشتن اولین رُمانم کردم، یکی از دوستانم برایم پیش‌نهاد داد که کتاب «هنر داستان نویسی» نوشته‌ی جان گاردنر را بخوانم که ظاهرن اصول نگارش را توضیح می‌دهد. از خواندن آن متنفر شدم، نه به خاطر این‌که توصیه‌های بدی داشت، بل‌که به این دلیل که خیلی محدود بود. نویسنده‌گان قرار است راه را نشان دهند ونگویند؟ من رُمانی نوشتم که قهرمان داستان چیزی جزء گفتن ندارد. داستان کوتاه باید به یک تجلی منجر شود؟ چه کسی به آن نیاز دارد؟ وقتی به من می‌گویند باید به شیوه‌ای خاصی بنویسم، مقاومت می‌کنم. حتا سعی می‌کنم در مخالفت با جدیدترین کتابی که نوشتم برخیزم. اگر رُمان قبلی من دور و دراز بود، شروع به کوتاه نوشتن می‌کنم؛ اگر ساکت باشم، به آواز بلند می‌نویسم. این طبیعت من است. نمی‌دانم این سرکشی کودکانه من به «بی‌گانه  ماندن» کارم کمک می‌کند یا نه. بیشتر روزها شک دارم. اگر کتابی می‌نویسم و فکر می‌کنم ویران‌کننده است، ممکن است اسطوره‌ای آرام‌بخشی نباشد، اگر خوش‌شانس باشم و خوانده شود، فرهنگ غالب مثل ستاره زحل قمر خود را می‌بلعد.

  تصور من ممکن است این باشد که در رویارویی با امپراتوری زنده‌گی می‌کنم، یا شاید من پافشاری می‌کنم که با دیگران فرق دارم و متفاوت می‌نویسم. اما من این‌را می‌دانم و باور دارم که کار بهتری انجام دادم.  هر وقت نقدهای کارهایم را می‌خوانم، متوجه می‌شوم که هنوز راهنما هستم. «به آن عرب‌های جذاب و دل‌فریب نگاه کنید، می‌بینید همه‌ی آن‌ها بد نیستند و هم‌جنس‌گراها هم آدم‌های بدی نیستند». از این جهت می‌توان گفت، مخالفت با فرهنگ غالب و مسلط، تلاشی است برای خردکردن کوه با دستمال یا شال ابریشمی. به این حال برای یک نویسنده لازم که دستمال ابریشمی داشته باشد. شاید نتوانم مثل یک سوپرمن کوه‌ها را جا به جا کنم، اما دستمال‌های ابریشمی دوست‌داشتنی دارم.