Sandford encyclopedia of philosophy
First published Thu Nov 29, 2001; substantive revision Wed Sep 2, 2020
ترجمه پرویز دانشمند
به طور کلی ناسیونالیسم برای توصیف دو پدیده به کار می رود:
برداشت عمیقیکه مردم یک کشور برای شکل دادن به هویت ملی خود دارد. -1
2- فرآیندیکه اعضای یک ملت در تلاش برای دستیابی و یا حفظ تعیین سرنوشت خود انجام می دهند.
(١) در مورد مفهوم ملت (یا هویت ملی)، که اغلب بر اساس ریشه مشترک، قومیت یا پیوندهای فرهنگی تعریف میشود و پرسشهایرا به دنبال دارد و به طور خاص میتوان گفت که آیا عضویت یک فرد در یک ملت باید جبری باشد و یا داوطلبانه.(٢) طرح این پرسش که آیا خودگردانی باید به منزله داشتن کشوری کامل با اختیار کامل بر امور داخلی و بین المللی تلقی شود یا اینکه چیزی کمتر مورد نیاز است.
درگیری و برخوردهای نگران کنندهی ملیگرایی در میان ملتها منجر به بازنگری فلسفی ناسیونالیسم در دهه نود میلادی شد؛ موجهای ناسیونالیستی بیش از اینکه تصور شود جذاب و خوشآیند باشند در فرجام از نظر اخلاقی مبهم و سر پوشیده است. ناسیونالیسم تصویری از بیداری ملی ارائه میدهد، که در آن مبارزات سیاسی به طورعمده قهرمانانه و بیرحمانهاست. پیآمد آن بوجود آمدن یک دولت ملی که پاسخگوی احساسات عمیق مردم است و پیآمدهای غیر انسانی آن، اخراج خشونتآميز و پاکسازی ملیتهای کوچک و کشتار جمعی سازمانیافتهرا به همراه دارد. بحث اخلاقی در مورد ناسیونالیسم بیان کننده تنش اخلاقی عمیق بین همبستگی با گروههای زیر ستم ملی از یک سو و دفع در برابر جنایاتیست که به نام ملیگرایی انجام میشود. علاوه بر این، ناسیونالیسم به حوزه وسیعتری از مشکلات مربوط به برخورد با تفاوتهای قومی و فرهنگی در درون سیاست دموکراتیک اشاره میکند که مسلمن یکی از مهمترین مشکلات سیاسی معاصر است.
در دو دهه اخیر، بحران مهاجرت و واکنشهای عوامگرایانه (پوپولیستی) به مهاجرت و مسائل اقتصادی داخلی، ناسیونالیسم وارد مرحله نوی شد و به ملیگرایی جنبههای اصلیرا داد و مجموعه سیاستهای نوینیرا به وجود آورد. دغدغه سنٌتی تضاد بین ملیگرایی و جهانوطنی تغییر کرد؛ نفرت شدید گروههای عوام از مهاجرین و علاقه وافر و سخاوتمندانهی گروههای جهانوطنی از مهاجران تضاد را بیشتر کرد. نفرت و بیزاری عوام از مهاجران، میراثی است که از ناسیونالیسم به ارث رسیده و ناسیونالیزم مخالف سرسخت جهانوطنیاست. باید چنین توقع داشت که ناسیونالیسم در میدان بازی در برابر چالشهای نوی قرار گرفته است و تضاد نویرا به همراه آوردهاست.
در این بخش در آغاز بحث مفهومی تعریف و طبقهبندی (بخشهای ١ و ٢) و سپس استدلالهای مطرح شده در (بخش ٣) ارائه میشود. جای بحث و گفتگو را بیشتر برای ناسیونالیسم گذاشتیم نسبت به استدلالهای مخالفین ناسیونالیسم تا زمینهای بهتر و مناسبتری باشد برای برای شنیدن استدلالهای فلسفی ناسیونالیستی. در بخش پایانی به منظومه اندیشههای ناسیونالیستی میپردازیم تا زمینه و طرحهای نوی که بر سر راه ناسیونالیسم قرار دارد مطرح کنیم از جمله طرح مسائل پوپولیستهای ناسیونالیست، فرا ملیگرا و بحران مهاجرت.
1- ملت چیست؟
١-1 مفهوم بنیادی ناسیونالیسم
2-1 مفهوم ملت
2- انواع ناسیونالیسم
1-2 مفاهیم ناسیونالیسم: کلاسیک و لیبرال
٢-2 مطالبههای اخلاقی، کلاسیک در مقابل لیبرال: کانون و مرکزیت ملت
3- بحث اخلاقی
١-3 ناسیونالیسم کلاسیک و ناسیونالیسم لیبرال
٢-3 استدلال به نفع ناسیونالیسم، کلاسیک در مقابل لیبرال: نیاز عمیق به جامعه
٣-3 بحث و گفتگو به نفع ناسیونالیسم: موضوع عدالت
4-3 پوپولیسم و چهره نو ناسیونالیسم
5-3 ملت، دولت در سیاست جهانی
۴- نتیجهگیری
کتابنامه
مقدمه
مراجع
ابزار دانشگاهی
منابع اینترنتی
مطالب مرتبط
1- ملت چیست؟
1-1 مفهوم بنیادی ناسیونالیسم
اصطلاح «ناسیونالیسم» معانی گوناگونی دارد، اما به طور عمده شامل دو پدیده میشود:
١- برداشت عمیقیکه مردم یک کشور برای شکل دادن به هویت ملی خود دارند.
2- فرآیندیکه اعضای یک ملت در تلاش برای دستیابی و یا حفظ تعیین سرنوشت خود انجام می دهند. (برای
مثال، نلسون را ببینید(٩:9-١٩٩٨). هر یک از این جنبهها نیاز به تفصیل دارد.
١- در مورد مفهوم ملت یا هویت ملی، پرسشهایرا مطرح میکند اینکه چه پدیدهها و اشیایی متعلق به یک ملت میشوند و چطور به اینها اهمیت داده میشود . ملتها و هویت ملی ممکن است بر اساس منشا مشترک، قومیت و پیوند فرهنگی تعریف شده باشند، در حالیکه فردی یا یکی از اعضای ملت بدون اختیار خود فرد، شامل ملت شده باشد و بیشتر تصور میرود به طور اختیاری در نظر گرفته شده است. میزان پاسداری ملیگرایان در یک ملت بالاست، اما، بعضی اوقات چنین نیست. براساس این نظر، ملت اولویت دارد برای کسب قدرت و وفاداری بر رقیبان خود که میگویند افراد بدون اختیار شامل ملت شدند.
٢- این پرسشرا مطرح میکند که آیا حاکمیت (سلطه) برای کسب مشروعیت برامور داخلی و بینالمللی یا نسبتن کمترازآن کفایت میکند یا نه؟ اگرچه حاکمیت اکثرن به معنای دولت کامل در نظر گرفته میشود(گلنر فصل1 :1983)، استثناهایی هم به رسمیت شناخته شده مثل (١٩٩٢:٨٧ میلر؛ ٢٠٠٠ میلر). برخی از نویسندگان از نسخههای آنارشیستی میهنپرستی-ناسیونالیزم معتدل که توسط باکونین پیشبینی شده دفاع میکنند (اسپارو ٢٠٠٧) مراجعه کنید. در اینجا در میان میهنپرستی و ملیگرایی تمایزی وجود دارد که از نظر اصطلاحی و مفهومی بین میهنپرستی و ملیگرایی تفاوترا بیان میکند. معمولن چنین پیشنهاد شده که در تعامل مردم مفهوم میهنپرستی و مفهوم ملیگرایی ازهم جدا هستند؛ دوستداشتن سرزمینرا به عنوان میهنپرستیری وعشق و علاقه به سنٌتها و مردمرا، ملیگرایی توصیف میکنند (کلینیگ ٢٠١۴:٢، ٢٢٨ و پریموراتز ٢٠١٧، بخش ١.٢). مشکل اصلی این پیشنهاد که عشق به یک کشور در واقع عشق به یک قطعه زمین نیست بلکه معمولن دلبستگی به جامعه و ساکنان و سنٌتهای آن است و این امر «ملت» را وارد مفهوم میهنپرستی میکند. تفاوت دیگری بین همبستگی قوی و تهاجمی «ملیگرایی» و دلبستگی ملایم »میهنپرستی » وجود دارد که حداقل به زمان جورج اورول برمیگردد (به مقاله او در سال ١٩۴۵ مراجعه کنید).
با وجودیکه نگرانیهای تعریفی در مورد ملیگرایی وجود دارد، اما توافق کلی چه از نظر پارادیم تاریخی و چه از نظر کلاسیکی وجود دارد.
معمولن سیمای برتری یک ملترا بر خواستهها وسایر ادعاها از جمله وفاداری فردی و تسلط کامل بر یک سرزمین به عنوان هدف پایهدار برنامه سیاسی آن نشان میدهد. تسلط بر سرزمین و حاکمیت بر آن، به طور سنٌتی به عنوان عنصر تعیین کنندهی قدرت دولتی و لازمی برای ملیت محسوب میشود. ستودن چنین برداشتیرا میتوان از آثار کلاسیک مدرن هابز، لاک و روسو گرفت و ما را دوباره به مرحله اصلی بحث میکشاند اگر چه فیلسوفان به شک و تردید به آن مینگرند. مسائل نظارت کردن بر پول و جابجایی مردم (به ویژه مهاجرت) حقوق انسانی و منابع مالی ایجاب سرزمینی میکند که موضوع را از از نظر سیاسی در عصر جهانی شدن و از نظر فلسفی برای ناسیونالیستها و جریانهای ضد ملیگرایی دلچسبتر میکند.
در این اواخر، تمرکز فلسفی بیشتر به سمت «ملیگرایی لیبرال» تمایل پیدا کرده، دیدگاهی که ادعاهای کلاسیکرا کاهش میدهد و تلاش میکند تا نگرش ملی واحترام به ارزشهای لیبرال سنٌتیرا در کنار هم قرار دهد. به طور مثال، ناسیونالیسم کلاسیک سعی میکند حاکمیت و دولترا به عنوان یک واحد سیاسی تک قومی به نمایش بگذارد و ترویج سنٌتهای آنرا به عهده بگیرد. ناسیونالیسم لیبرال زمینه اشتراک اقوام غیر مسلطرا فراهم میکند. پیآمدها متنوع و کاملن جالب هستند (برای اطلاعات بیشتر به بخش ١.٢ مراجعه کنید.
١.٢ مفهوم یک ملت
به طور کلی، موضوع ملیگرایی نقشهبرداری از حوزههای قومی-فرهنگی است که (شامل گروههای قومی-فرهنگی یا «ملت»)های میشود که هسته و قلمرو سیاسی آنست. در تفکیک این موضوع، به نگرشی که اعضای یک ملت نسبت به هویت ملی خود دارند اشاره کردهایم. این نکته دو پرسشرا به میان میآورد. نخست موارد توصیفی:
ملت چیست و هویت ملی چیست؟(١ الف)
متعلق به یک ملت چیست؟(١ ب)
ماهیت نگرش ملیگرا چیست؟(١ پ)
عضویت در ملت داوطلبانه هست یا غیر ارادی؟(١ ت)
پرسش دوم: هنجاری (معیاری))
آیا برخورد ما در نگهداری ازهویت ملی همیشه مناسب است؟ (١ ث)
چهقدر باید کسی به آن اهمیت داد؟ (١ ج)
در این بخش بررسی پرسشهای توصیفی است، که با (١ الف) و (١ ب) آغاز میشوند وپرسشهای هنجاری در بخش ٣ در بحث اخلاقی مورد بررسی قرار میگیرند. اگر کسی بخواهد مردم را به خاطر تلاش برای منافع ملی پیوند دهد، باید در مورد اینکه ملت چیست و متعلق به یک ملت چیست، ایدهای داشته باشد. از اینرو، طرفداران ملیگرایی برای تدوین ادعاها و مبنای ارزیابیها و دستورالعملهای خود تئوری قومیت، فرهنگ، ملت و دولت را تبین کردند. مخالفین آنها را به نوبه خود به چالش کشیدهاند. حالا، اگر برخی از این پیشفرضها در باره گروههای قومی و ملتها برای ناسیونالیستها لازمی هستند، در حالیکه برخی دیگر، توضیحات نظری هستند که برای حمایت از موارد ضروری طراحی شدهاند. این تعریفیست لازمی از جایگاه گروههای اجتماعی که از برنامههای ملیگرا یی استقبال میکنند و به گونههای مختلفی «ملت» ، «ملت-قومی» یا «گروههای قومی» نامگذاری میکنند. از آن جایکه ملیگرایی در میان گروههایکه هنوز دولتی ندارند برجستگی دارد، تعریف ملت و ملیگرایی متعلق به دولتی است که هنوز تشکیل نشده است. در واقع، وفاداریهای «مدنی» بیشتر به طور جداگانه زیر نام «میهنپرستی» و «میهنپرستی مشروطه» طبقهبندی شده ما قبلن به آن اشاره کردیم. این تعریف دو گزینه افراطی و شماری از گزینههای میانیرا باقی میگذارد. نخستین گزینه افراطی توسط گروه کوچک و برجسته از نظریهپردازان مطرح شدهاست. بر اساس این تعریف عضویت کاملن داوطلبانه، ملت به هر گروهی از مردم اطلاق میشود که علاقهمندی به یک سازمان دولتی سیاسی مشترک دارد. اگر این گروه مردم موفق به تشکیل دولتی شدند، وفاداری اعضای این گروه حالت «مدنی» را به خود میگیرد و به شکل طبیعی ( مخالف «قومی») است. گزینه افراطی دیگر، به طور معمول، ملیگرا ها کانون توجه خود را متوجه انجمنهای غیر داوطلبانه که ریشههای مشترک دارند کردهاند مثل زبان، رسم و رواجها و فرهنگ: تعریف کلاسیک ملت-قومی خواستگاه آن جامعهای که متشکل ازفرهنگ و شامل برجستگی زبان و رسم رسوم میباشد تشکیل میگردد. تفاوت بین این دو تعریف افراطی ناسیونالیسم که مقارن با هم است (اگرچه یکسان نیست) از طریق سنٌتگراهای مکتبهای سیاسی و اجتماعی اروپای غربی با محوریت ملیکرایی «مدنی» و «قومی» تعریف شده و بعدن در اروپای مرکزی و شرقی که ریشهاش در آلمان است شکل گرفتهاست. ملاحظات فلسفی این سنٌتگرا ها در رابطه با ناسیونالیسم با انواع قومی-فرهنگی در اینجا بیان خواهد شد. گروهی که بر اساس فلسفه سنٌتگرایی آرزوی تشکیل ملیت را دارند «ملت-قومی» نامیده میشوند، تاکید شان بر بنیاد قومی-فرهنگی است نه بر پایههای تشکیل دولت مدنی. برای ملیگرای قومی-فرهنگی، پیشینه قومی-فرهنگی است که عضویت او را در جامعه تعین میکند. کسی نمیتواند عضو بشود؛ عضویت وابسته و مصادف است به پیوندهای اولیه قومی. اگرچه، وجوه منشأ اشتراک پیوندهای قومی در روزگار ما جز افسانهای بیش نیست وگروههای قومی در جریان هزاران سال با هم مخلوط شدهاند.
ملیگراهای پیچیده و لیبرال تمایل دارند تنها بر عضویت فرهنگی تأکید کنند و از «ملیت» حرف بزنند و بخش «قومی» را حذف کنند (میلر ١٩٩٢، ٢٠٠٠)؛ تامیر ١٩٩٣، ٢٠١٣؛ گانس ٢٠٠٣). پیشنهاد مایکل سیمور (Michel Seymour) بر «تعریف فرهنگی-اجتماعی» افزودن بُعد سیاسی است: یک ملت احتمالن یک گروه فرهنگی است نه لزومن دارای تبار مشترک که موهبت داشتن پیوندهای مدنی را دارا باشد (سیمور ٢٠٠٠). این همان تعریفی است که اکثریت احزاب در بحثها و گفتگوهای امروز پذیرفتهاند. به اساس این تعریف مقوله ملت تا اندازهای مختلط است، هم قومی-فرهنگی است و هم مدنی، هنوز هم نزدیکتر است به قومی-فرهنگی تا به افراطگرایی مدنی.
اکنون بر میگردیم به موضوع منشأ و «اصالت گروههای قومی-فرهنگی یا ملت-قومی. در علوم اجتماعی و سیاسی میتوان این دو دیدگاه را از هم جدا کرد، اما، گروه سومی هم وجود دارد که عنصری مشترک از هر دو دارد. عنصر اولی دیدگاه مدرنیستی، توصیفی از ملیگرایی است که میگویند ملیگرایی همزمان در دوران مدرن همراه با دولت-ملت (ها) متولد شدهاست. مدرنیست های مثل ارنست گلنر (مراجعه کنید به سال ١٩٨٣) پیشگام این دیدگاه بودهاست. سایر مدرنیستها بروز و تولد ملیگراییرا با تفاوت یک یا دو سده بیان میکنند. مخالفین این دیدگاه به پیروی از ادوارد شیلز (١٩۵٧) را به نام (primordial) یا کهنگرا نامیدند. بر اساس این دیدگاه ملتهای قومی-فرهنگی از «زمانهای بسیار قدیم» وجود داشتهاند.
دیدگاه سومی که بیشتر پذیرفتنی است وتفاوت روشنی با کهنگرایی دارد، نمادگرایی قومی و مدرنیستیاست که توسط دبلیو کانور (W.Connor) در سال ١٩٩۴ مطرح شد. تعریفی که کانور از ملت میدهد : ملت یک گروه قومی سیاسی و بسیج شدهاست نسبت به دولت، به این مفهوم که خاستگاه ملیگرایی پیش از دولت مدرن است و نگرش عاطفی به ملیگرایی پیش از تشکیل دولت مدرن بوده و هنوز هم کما کان ادامه دارد،(٢٧٠: ٢٠٠٢ Converse). البته، شناخت و برداشت از سازمان دولتی در حقیقت یک پدیدهای مدرن است. با این حال پدیده دولت-ملت رویای خیالی ملیگرایی است و هیچوقت پیاده نشده به دلیل اینکه جوامع انسانی متکثر اند. در این مورد سه نگرش غالب از ریشه ملیگرایی وجود دارد. در واقع اندیشهمندانی از نویسندگان قدیمیتر مثل هردر (Herder) و اتو بائر (Otto Bauer) و مبلغینیکه رد پای آنها را تعقیب میکردند تلاش زیادی کردند تا هنجارهای محکمیرا بر واقعگرایی هستیشناختی بنا نهند: ملتها وجود واقعی دارند و دارای اصلیت هستند. با این حال در گفتوگوهای اخلاقی معاصر تلاش شده که از اهمیت شکافی که بین ملت خیالی و واقعی پدیدار شده، بکاهند. به زعم فیلسوفان برجسته، ملیگرایی هنجاری و ارزشگرا سازگاری کامل با ماهیت تخیلی و طبیعی یک ملت دارد. اشاره این فیلسوفان به این نکته است که تصور مشترک میتواند افراد را به هم پیوند دهد و تعامل واقعی ناشی از با هم بودن، میتواند تعهدات اخلاقی مهمیرا به وجود بیاورد.
اجازه دهید که به پرسش اصلی (١ پ) که در مورد ماهیت نگرش طرفداران ملیگرایی (pro-national) است بپردازیم. موضوع قابل توجیه که دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعیرا به خود معطوف کردهاست؛ تمایل عاطفی به ملیگرایی-قومی است که میتواند نگرش و الگوی باشد به طرفداری از ملیگرایی. آیا آنقدر غیر منطقی، رمانتیک و بیتفاوت به منافع شخصی است که شاید در ظاهر چنین به نظر برسد؟ این موضوع، دانشمندانرا به دو دسته تقسیم کردهاست. گروهی معتقداند که ملیگرایی از بیخ و بنیاد غیر عقلانیست و گروه دیگر تلاش میکنند تا به نحوی آنرا منطقی جلوه دهند. نویسندگانی که آنرا غیر منطقی میدانند، بازگوئی های ارائه میدهند در باره اینکه چرا مردم با دیدگاههای غیر منطقی همخوان هستند. برخی از خردهگیران میگویند که ملیگرایی مبتنی بر «آگاهی کاذب » است. اما چنین آگاهی کاذبی از کجا میآید؟ سادهترین پاسخ چنین خواهد بود این آگاهی کاذب محصول دستکاری مستقیم «تودهها» توسط «نخبهگان» است. در طرف مقابل، منتقد سرشناس ملیگرایی الی کدوری ١٩۶٠ (Elie Kedourie) فکر میکند که این غیرعقلانی بودن ملیگرایی خودجوش است. لیا گرینفیلد (Liah Greenfeld) یک و نیم دهه پیش در مقاله تحریکآمیز خود در سال (٢٠٠۵) تا آنجا پیش رفت که ملیگراییرا با بیماری روانی پیوند داد (مراجعه کنید به کتاب او در سال ٢٠٠۶). در طرف مقابل مایکل والزر (Michael Walzer) در سال ٢٠٠٢ خود شرحی دلسوزانهای از اشتیاق به ملیگرایی ارائه داد. نویسندگانی که بیشتر بر سنٌتهای مارکسیستی تکیه میکنند، توضیحات ژرفتری ارائه میدهند. برای نمونه اتین بالیبار (Etienne Bali AR) ساختارگرای فرانسوی ملیگرایی را «فرآورده» ایدئولوژی میداند که توسط دستگاههای انجام میشود که هیچ پیوندی به خود باوری و خودجوشی افراد ندارد، بلکه به سازههای اجتماعی غیر شخصی و ساختاری پیوند میشود (بالیبار و والرشتاین ١٩٨٨ [١٩٩١]).برخی از نویسندگان باور دارند برای افراد بیشتر خردمندانه و منطقی است که ملیگرا شوند (١٩٨۵ هاردین) Hardin. آیا میتوان افراطگرایی و تضاد قومی-ملی را به شیوهای خردمندانه بیان کرد؟ نویسندگانی مانند راسل هاردین (Russell Hardin) پیشنهاد میکنند به صورت عموم وقتی افراطها و تضادهای قومی منطقی میباشد رفتار دشمنانه معقول و منطقی به نظر میرسد. معمولن، اگر فردی دلیلی برای اعتماد داشتن به کسی نداشته باشد؛ هوشیارانه خواهد بود که اقدامات و احتیاط لازم و منطقیرا در برابر کس دیگری انجام دهد. اگر هر دو طرف احتیاط لازم را انجام دهند، هر یک به طور فزایندهای طرف مقابلرا دشمن خواهد دید. آنگاه منطقی میشود که با دیگری به عنوان دشمن رفتار کند. با این حال سؤ ظن صِرفن میتواند با گامهای فردی و منطقی کوچک آغاز و منجر به یک درگیری تمام عیار شود. (چنین وضعیت دشوار را بیشتر میتوان در وضع زندانیان در زندان دید، مراجعه کنید به prisoner’s dilemma). تشخیص شرایط در مورد همبستگی های ملی و درگیریهای ملی نسبتن کار سادهای است (مراجعه کنید به وایمر) Wimmer ٢٠١٣.
در آخر در مورد پرسش (١ ت) ملت معمولن و اساسن به عنوان یک جامعه غیر ارادی و غیرداوطلبانه در نظر گرفته میشود که فرد از طریق تولد و پرورشهای اولیه به آن تعلق دارد و به گونهای که با تأیید آگاهانه فرد تعلق آن تقویت و کاملتر میشود. همه با این نظر موافق نیستند: ملیگرایان لیبرال از طریق فرهنگپذیری و مهاجرت، باور به گزینشی بودن ملیت دارند.
٢- انواع ناسیونالیسم (ملیگرایی)
1-2 مفاهیم ناسیونالیسم: کلاسیک و لیبرال
در آغاز بحث اشاره کردیم که ناسیونالیسم بر (1) برداشت عمیقیکه مردم یک کشور برای شکل دادن به هویت ملی خود دارند (2) فرآیندیکه اعضای یک ملت در تلاش برای دستیابی و یا حفظ تعیین سرنوشت خود انجام می دهند تمرکز دارد. حاکمیت سیاسی و تعیین سرنوشت محور اصلی (٢) تلاشهای است که ناسیونالیستها به آنها اهمیت میدهند. اکنون به اینها میپردازیم، با شروع از حاکمیت و سرزمین، که کانونهای اصلی و معمول برای مبارزه ملی و استقلال است.
ناسیونالیستها موضوع مهمیرا مطرح می کنند: (٢ الف) آیا حاکمیت سیاسی در سرزمین و قلمروی ایجاب دولت یا مشابه به دولترا میکند؟
پاسخ کلاسیک این است که یک حالت لازم است. پاسخ لیبرالتر این است که نوعی خود مختاری و استقلال سیاسی ظاهرن کافی است. زمانی که این موضوع مورد بحث قرار گرفت، میتوانیم به موارد مرتبط مراجعه کنیم مسائل هنجاری:
(٢ ب) چه اقداماتی از نظر اخلاقی برای دستیابی به حاکمیت و حفظ آن مجاز است؟
(٢ پ) تحت چه شرایطی انجام چنین اقداماتی از نظر اخلاقی مجاز است؟
ابتدا پاسخ ناسیونالیستهای کلاسیک به (٢ الف) را در نظر بگیرید. حاكميت سياسی ایجاب میکند که بر «پایههای قومی» استوار باشد یعنی مستلزم دولتیاست كه به حق متعلق به قوميت باشد (١٩٩٧ Oldenquist). نگرش این خط فکری اغلب بیان کننده و شامل با پاسخهای خاصی به (٢ الف) و (٢ ب) است، یعنی اینکه در مبارزه استقلال ملی، استفاده از زور و تهدید علیه قدرت مرکزی تقریبن همیشه ابزاری مشروع برای ایجاد حاکمیت است. با این حال، ناسیونالیسم کلاسیک نه تنها به ایجاد یک دولت بلکه به حفظ و تقویت آن نیز توجه دارد.
ناسیونالیسم کلاسیک برنامه سیاسی ای است که ایجاد و حفظ ((٢ الف) حاكميت سياسی ایجاب میکند که بر «پایههای قومی» استوار باشد یعنی مستلزم دولتیاست كه به حق متعلق به قوميت باشد (١٩٩٧ Oldenquist)) را می بیند و دولت کاملن مستقل متعلق به یک گروه قومی-ملی معین است. و به این فرض «(مردم» یا «ملت») وجیبه دارند تا در یک واحد فرهنگی یا «طبیعی مسئولیت انجام دهند. پیروی از فرهنگ قومی-ملی قابل تشخیص است و در همه مسائل متابعت از همین فرهنگ مهم است.
ناسیونالیستهای کلاسیک معمولن در مورد نوع فرهنگی که از آن حمایت و ترویج میکنند و نوع نگرش مردم را نسبت به دولت-ملت خود میبینند گوش به زنگ و هوشیار هستند. این نگرش و مراقبت خطرات بالقوهایرا دارد: بسیاری از عناصر یک فرهنگ خاص که جهانی هستند یا به سادگی ملی نیستند، ممکن است طعمه چنین شور و شوق ناسیونالیستی شوند. ناسیونالیسم کلاسیک در زندگی روزمره، خواستههای اضافی مختلفیرا برای افراد ایجاد میکند، از خرید کالاهای گرانتر تولید داخلی و ترجیحن کالاهای وارداتی ارزانتر تا تولید مثل در آینده. اعضای کشور را به گونهای که میتوان مدیریت کرد (به١٩٩٧ Yuval Davies و ٢٠١٢ Yack مراجعه کنید).
علاوه بر ناسیونالیسم کلاسیک و (وابستههای افراطیتر آن)، دیدگاههای مختلف و میانهروتری نیز شامل طبقهبندی ناسیونالیسم میشوند. در واقع بحث فلسفی تغییر کرده است برای کسانیکه میانهرو و افرادیکه فوقالعاده به این اشکال معتدل یا حتی فوق میانهرو، و اکثر فیلسوفانی که خود را ملی گرا معرفی میکنند، برنامههای ملیگرایانه بسیار معتدلیرا پیشنهاد میکنند.
ناسیونالیسم در مفهوم گستردهتر، مجموعهای از نگرش ها، ادعاها، و دستورالعملها و اقدامی است که ارزش اساسی سیاسی، اخلاقی و فرهنگیرا برای ملت و ملیت قائل میشود و تعهداتیرا (برای تک تک اعضای ملت، و برای هر شخص دیگری چه به صورت انفرادی یا جمعی که درگیر مسائل سیاسی است ارزش اساسی قائل است) این پیوند اساسی ارزشهای نسبت داده شده به ناسیونالیسم توانایی نمایندگی این گروهرا بیان میکند و بر اساس این دیدگاهاست که ناسیونالیستهای لیبرال نویسندگانیرا مانند میلر، تامیر و گانس پیشنهاد کردهاند(به پایین مراجعه کنید).
ناسیونالیسم در مفهوم وسیعتر و تا حدودی برداشتهای ناسیونالیستی از ملت (که اغلب در گفتمان آنها به طور ضمنی رها میشود)، تفاوت داشته، این تفاوت چه در رابطه با ارزشهای ناسیونالیستی باشد یا تعهداتیکه در برابر ملت دارد. ناسیونالیسم معتدل نسبت به ناسیونالیسم کلاسیک تقاضای کمتری دارد و گاهی تحت عنوان «میهنپرستی» قرار میگیرد. (کاربردی متفاوت، یعنی «وطنپرستی» و وفاداری به دولترا ارزش مدنی در تقابل با ناسیونالیسم با محوریت قومی-فرهنگی میداند).
اکنون میپردازیم به ناسیونالیسم لیبرال، که از پُر بحثترین نوع ناسیونالیسم معتدل است. ناسیونالیستهای لیبرال، نگرشهای اصول لیبرال-دموکراتیک و ملیگرا را متعلق به یکدیگر میدانند. از حامیان اصلی این دیدگاه، یائل تامیر است که این بحثرا در کتاب خود در سال ١٩٩٣ آغاز کرد و در کتاب اخیر خود درباره دولت-ملت به عنوان «نقطه ملاقات ایدهآل بین این دو «صحبت میکند (۶: ٢٠١٩). البته برخی چیزها را باید از دست داد: به طور مثال معنادار بودن ناسیونالیسم در جامعه، یا از دستدادن جامعه باز را، زیرا هر دو را در آن واحد نمیتوانیم داشته باشیم. (۵٧: ٢٠١٩). البته راه باز است برای هر کدام تا چه مقداری میتوانند کوتاه بیایند و راه را باز بگذارند. همچنان، گروههای ناسیونالیستی لیبرال دیدگاههای متفاوتی خود را دارند و دقیق میدانند که پاسخ دُرست چیست.
نسخه تامیر از ناسیونالیسم لیبرال نوعی لیبرالیسم اجتماعی است که از این نظر شبیه به دیدگاه دیوید میلر است که در کتاب اصول عدالت اجتماعی در سال 1999 در باره «همبستگی جوامع «صحبت میکند و همچنین و در کتابهای ١٩٩۵ و ٢٠٠٨ خود موضعگیری خودرا نشان میدهد. تایمر و میلر هر دو احساس هویت ملیرا به عنوان احساسی میبینند که همبستگیرا ترویج میکند و ابزاری میشود برای افزایش عدالت اجتماعی (تایمر ٢٠١٩ فصل ٢٠؛ مقایسه شود با والزر ١٩٨٣، کیملیکا ١٩۵۵ ، ٢٠٠١، و ٢٠٠٣، ٢٠٠٨ گنس.)
ملیگرایان لیبرال در مورد ارزشهای چندین فرهنگی اختلاف نظر دارند. کیملیکا جامعه چندین فرهنگیرا بنیاد اساسی برای لیبرالیسم ملیگرا میداند، در حالی که تامیر آنرا بدون هیاهو رد میکند: تایمر ادعا میکند که دموکراسیهای چندین فرهنگی و چندین قومی پیشبنه بسیار ضعیفی دارند (62: 2009). تشخیص تامیر از بحران سیاسی امروزی، با مطرح شدن سیاستمدارانی مانند ترامپ و لوپن، این است که «لیبرال دموکراتها به دلیل پیروزی فرضی خود فلج شدند» در حالیکه «ناسیونالیستها احساس شکست و از کار افتاده گی میکردند» (2009:7).
تامیر دو نوع دلیل ارائه میکند که تضمین کننده موقعیت سیاسی خاصی است برای ملتها. نوع اول، اینکه هیچ نهاد سیاسی دیگری «به اندازه دولت قادر به ترویج ایدهها در حوزه عمومی نیست» (٢٠١٩:١۵) و نوع دوم اینکه ملت به تلاشهای خلاقانه و مستمری نیاز دارد تا دولت کارآمد و جذابیرا به وجود بیاورد.
سیرتکاملی و پیشرفت تاریخی لیبرالیسم، ناسیونالیسمرا به یک اصل جهانشمول و ضد جمعی تبدیل کردهاست. این اشتباه بزرگ و کُشندهاست که میتواند و باید توسط لیبرالها و ناسیونالیستهای همنهاد اصلاح شود. آیا میتوانیم پیوندهای ملی خودرا بدون قربانی کردن میراثهای لیبرالیسم مثل آزادی و حقوق انسانی حفظ کنیم؟ ناسیونالیسم لیبرال پاسخ مثبت می-دهد . از دیدگاه لیبرالیسم، خاصنگری ملی دارای اولویت است «عشق به انسانیت آرمانی نجیب است، اما عشق واقعی همیشه خاص است…» (2019:68).
جالب اینجاست که تامیر این احترام والا از ملترا با یک دیدگاه سازنده افراطی از ماهیت آن ترکیب میکند: ملتها ساختارهای ذهنی هستند که در ذهن اعضای خود وجود دارند (2019:58).
آیا ناسیونالیسم لیبرال، کم و بیشی که امروز در جهان وجود دارد دلخواه و احتمالن دولت نهایی است که تصویری از یک جامعه مطلوبرا ارائه میدهد؟ بر اساس داوری نوشتههای ناسیونالیستهای لیبرال، همان خاصنگری و حفظ میراثهای لیبرالسیم مثل آزادی و حقوق انسانیاست. اگرچه بهعنوان یک ایدهآل نسبتن آسان ارائه میشود، ولی ترکیبیست از دو سنًت که در واقعیت سیاسی به خوبی عملی شدهاند.
ناسیونالیستهایکه رابطه نزدیکتری با فلسفه دارند، کسانی هستند که بر پایهگاه اخلاقی استوار و بر حفظ منافع ملی سهم بسزا و مؤثری دارند. دیدگاههای فلسفی مفصلی که به نفع ناسیونالیسم ارائه میشوند، «ناسیونالیسم نظری» نامیده میشوند، الگویکه برای جدا کردن این دیدگاهها از گفتمانهای ناسیونالیستی انجام میشود پیچیدهگی کمتری دارد و عملیتر است. خواستها و ارزیابی اساسی ناسیونالیسم نظریرا و قرار گرفتن آن در چهارچوب نظریه سیاسی میتوان به شکل نمودار قابل استفاده ترسیم کرد.
ادعاهای ملیگرایی که ملترا کانونی برای کٌنشهای سیاسی معرفی میکند، باید به دو پرسش کلی و حیاتی پاسخ دهد. نخست، آیا یک نوع گروه اجتماعی بزرگ وجود دارد که از اهمیت اخلاقی خاصی برخوردار است؟ پاسخ ناسیونالیستی این است که قطعن یکی وجود دارد، یعنی ملت. علاوه بر این، زمانیکه قرار است گزینه نهایی انجام شود، مثلن بین پیوندهای خانوادگی یا دوستی و ملت، ملت اولویت دارد. ناسیونالیستهای لیبرال موضع معتدلتری دارند یعنی معتقد به ارزشهای ملی هستند که متعلق به یک ملت است. اما، نباید آنرا نقطه محوری قرار داد. دومن، دلایل تعهدات یک فرد در قبال گروه مرکزی اخلاقی چیست؟ آیا مردم بر اساس عضویت داوطلبانه یا غیرارادی عضو یک گروه اجتماعی هستند؟ تیوریسینها و نظریهپردازان ناسیونالیست معاصر معمولن معتقداند که عضویت در گروههای اجتماعی غیر ارادی و داوطلبانه نیست، در حالیکه اعتراف میکنند که با رضایت خاطر خودرا متعلق دانستن به یک گروه اجتماعی و تأیید داوطلبانه هویت ملی یک دستآورد اخلاقی مهم است. در طرحپردازی فلسفی ناسیونالیستی، طرفداری از روشهای هنجاری ناسیونالیستی به طور کلی با موضعگیری جامعهگرایانه قابل انطباق است: اکثر فیلسوفان ملیگرا جامعهگرایانی هستند که ملترا بهعنوان جامعه مطلوب انتخاب میکنند (برخلاف آن دسته از جامعهگراها که محدوده ملترا فراتر از قوم میدانند و جامعهرا بر اساس سنٌتهای مذهبی جهانشمول تعریف میکنند).
پیش از اینکه بپردازیم به ادعاهای اخلاقی، اجازه دهید اشاره کوتاه به دیدگاههای مرتبط به سرزمین و حقوق سرزمینی که از برنامههای ناگریز سیاسی ملیگرایی است و آنها را ضروری میپندارند مطرح کنیم. چرا قلمرو برای گروههای قومی ملی مهم است و میزان و زمینههای حقوق سرزمینی چیست؟ اهمیت اصلی آن در سلطه و حاکمیت است که امور درونیرا به دست دارد و مانع از اموری میشود که بیرونی است. این دیدگاه روسوئی که وابستگیهای سیاسی اساسن محدود هستند. عشق به مردم یا به بیان ملایمتر، دوستی مدنی جمهوریخواهانه برای گروه خود ایجاب حذف گروههای «دیگری» را میکند و اهمیت آن کاملن آشکار میشود. در مورد اینکه چه زمینههای میتواند حق و حقوق سرزمینرا تقاضا میکند چطور؟ دیدگاههای ملیگرایانه بیشتر بر این دلبستگی تکیه دارند که اعضای ملت سرزمینی به نام سرزمین ملی دارند که ارزشهای تکوینی و قلمرو ملیگرا توجیه میکند ( به میلر ٢٠٠٠ و میسل ٢٠٠٩ مراجعه کنید). این از برخی جهات شبیه به منطق ارائه شده توسط طرفداران حقوق مردمان بومی است (تولی ٢٠٠۴ اما همچنین نگاه کنید به: هندریکس ٢٠٠٨) و از جنبههای دیگر با نظریه قومی-جغرافیایی بدون ملیگرایی کولر در سال ٢٠٠٩ که در ترجیح قومیتی نظریه متفاوتی دارد. این دیدگاههای قوی و خشن گروههای ملیگرا به عنوان تنها حاملان حق کاملن در تضاد با دیدگاههای عملگرایانهتر درباره حقوق سرزمینی بهعنوان ابزاری برای حل برخورد قومی قرار دارند (مثلن، لوی ٢٠٠٠). یکی دیگر از گزینه های بسیار محبوب، دیدگاههای فردگرایانه است که حقوق سرزمینیرا بر اساس حقوق و منافع افراد استوار میکند. اگر در آخرین نقطه افراطیت دیدگاههای ضد ناسیونالیستی نگاه کنیم به ایده پوگ ( Pogge) میرسیم که هیچ مشکل سرزمینی خاصی برای فلسفه سیاسی وجود ندارد – همانطور که کولرز آنرا «رویکرد انحلال» یا از همپاشیدگی می نامد.
2-2 خواستهای اخلاقی. کلاسیک در تقابل با لیبرال : مرکزیت ملت
اکنون به بعد هنجاری ناسیونالیسم میپردازیم. ما ابتدا رؤس برنامه ناسیونالیستیرا تشریح خواهیم کرد، یعنی طرح و طبقه بندی ادعاهای ناسیونالیستی هنجاری و ارزیابی هنجارها. این ادعاها را میتوان پاسخی به زیرمجموعه هنجاری سؤالات اولیه ما در مورد (١) نگرشهای طرفدار ملی و (٢) عملکرد یا (کنش) دانست.
ما خواهیم دید که ا ین ادعاها راههای عملکرد مختلفیرا توصیه میکنند: به طور محوری، منظور شان ایجاد و ادامه یک سازمان سیاسی برای تامین و حفظ جامعه ملی قومی-فرهنگی معین است (در نتیجه پاسخ به پرسشهای هنجاری خودرا مشخصتر میکنیم (١ ث)، (١ ج)، (٢ ب) و (٢ پ)). علاوه بر این، آنها اعضای جامعهرا تشویق به شناخت قومیت مشخص فرا میخوانند که محتوای فرهنگی آن قومیت به عنوان ویژهگی اصلی حیات فرهنگی کشور است. در نهایت، ما در مورد راهکارهای مختلف تفکر طرفداران ناسیونالیسم که در دفاع از آنها مطرح شده است بحث میکنیم. در آغاز، اجازه دهید به ادعاهای مربوط به پیشبرد دولت ملی بازگردیم و فرهنگیکه ملیگرایان به عنوان هنجارهای رفتاری پیشنهاد میکنند. از نظر فلسفی مهمترین دگرگونیها در ناسیونالیسم مربوط میشود به سه جنبه از ادعاهای هنجاری:
1- ماهیت نُرم(هنجار)ها و توانایی آنها: آیا این ادعا تنها یک حقرا میشناساند (مثلن داشتن یک نوع خودمختاری سیاسی، یا ترجیحن یک دولت عادی و یا دارای یک حیات فرهنگی مبتنی بر یک فرهنگ قومی-ملی تعریف شده) یا یک تعهد اخلاقی (به دست آوردن و حفظ آن)، یا یک تعهد اخلاقی، قانونی، و سیاسی میتواند نرمها و هنجارهای ناسیونالیستی را حفظ کند؟ این نکات از قوی ترین ادعاهای ملیگرایی کلاسیک است. هنجارهای معمول آن هم اخلاقی است و هم پس از ایجاد دولت-ملت، تعهدات قانونی قابل اجرا برای همه طرفها خواهد بود، و شامل افرادی میشود که در گروههای قومی کوچکتری قرار دارند. نسخه ضعیفی است، اما میتواند از تعهدات اخلاقی به عنوان «وظیفه مقدس» صحبت کند.
2- یکی از نکات قوی ملیگرایی حفظ منافع ملی در رابطه با منافع و حقوق ملتهای دیگر است (خارجی) ها : مثال درستی که میتوان در این زمینه نشان داد همان استفاده از زبان ملیاست که درچهارچوب محدوده ناسیونالیستی یک کشور گنجانیده شده است. حتی کنفرانس های بینالمللی نیز باید به آن زبان برگزار شود. حتا اگر هزینه پرداخت آن از دست دادن شرکتکنندگان خارجی باشند؟ این بلندپروازی ملیگرایی نشان دادن قدرت ادعای ناسیونالیستی است در مقایسه با ادعاهای دیگر ناسیونالیستی، که در اینجا بر اساس قدرت فردی یا گروهی و یا حق سنجیده میشود. نکات قوی و مقایسوی ادعاهای بلندپروازانه ملیگرایی، پیوندی نسبی بین دو بینهایت دارد. یکی از این بینهایت (افراط)های نا خوشآیند ترجیح دادن ملت بر هر چیز دیگر است. به عبارت دیگر ملت حتا بر حقوق بشر ترجیح دارد. این ادعا، ملیگراییرا بیشتر به سمت ناسیونالیسم کلاسیک نزدیک میکند که منافع ملیرا بر منافع فردی ترجیح میدهند، اما نه لزومن بر حقوق عمومی بشر. (برای مثال مک اینتایر ١٩٩۴، اولدنکویی ١٩٩٧ مراجعه کنید). وبینهایت (افراط) دیگر که ملایمتر، انسانیتر و لیبرال است ادعای اصلی وضعیت اولیه) است. (Prima Facie ملیگرایی کلاسیک بر اساس
به نظرات تایمر ١٩٩٣، گنس ٢٠٠٣ و میلر ٢٠١٣ و برنامههای کاربردی در اروپای مرکزی توسط استفن آوُر ٢٠٠۴ مراجعه کنید.
برای کدام گروهها مرامهای ملیگرایی کلاسیک یا لیبرال با اهمیت و دارای ارزش است؟ وسعت نظر شان چه اندازه است؟ 3-گروهی ادعا میکند که مرامهای ناسیونالیستی برای هر قوم-ملت با ارزش و معتبر است و این یک دید جهانی است. به » قومی باید دولت خودرا داشته باشد». «هر طور مثال میتوان گفت که اگر به بیان رسمیتر آنرا بیان کنیم، ناسیونالیسم برنامهی سیاسیی است که برای هر قومی دولتی میخواهد که به حق مالک آن باشد و منافع آن قومرا بالا ببرد.
از طرف دیگر، یک ادعا ممکن است خاص باشد، مانند ادعای «گروه X باید یک حالت داشته باشد» که در آن هیچ چیزی در مورد هیچ گروه دیگری بیان نمیشود:
ناسیونالیسم ویژه، برنامه سیاسی است که ادعا می کند برخی از قومیتها باید دولت خودرا داشته باشند، بدون اینکه این ادعا را به همه قومیتها بسط دهند. به این ترتیب یا ادعا می کند :
(الف) از بین بردن گروههای ملیگرایی که (ناسیونالیسم ویژه را انعکاس نمیدهند)، یا
(ب) صراحتن مشخص کنند که کدام گروه مستثنی شده است » گروه x باید دولت خودرا داشته باشد، اما گروه y نباید دولت داشته باشد». به این میگویند (ناسیونالیسم ستیزهگر).
◦دشوارترین و در واقع شوونیستی ترین مورد در ارتباط با ناسیونالیسم ویژه همان جزء فرعی بخش (ب) است که «ناسیونالیسم ستیزه گر» مینامند، زیرا صراحتن امتیاز داشتن دولترا برای برخی از مردمان سلب میکند. تیوریسینهای جدی ناسیونالیستهای نظری، معمولن فقط از تنوع جهانشمولی ناسیونالیسم دفاع میکنند، در حالیکه ملیگرایان در خیابانها اغلب از نوع نامعین خودگرا دفاع میکنند.
تصویری که از ملیگرایی اخلاقی تصور میشود، بهطور سنتی کاملن نزدیک به نظریه غالب روابط بینالمللی به نام «واقعگرایی» بوده است. به بیان بهتر دیدگاه این است که اخلاق در مرزهای دولت-ملت قرار دارد. فراتر از آن چیزی جز هرج و مرج وجود ندارد. این به خوبی ادعای کلاسیک ناسیونالیستی اصلی در مورد دولت-ملت را تکمیل میکند، یعنی اینکه هر قوم یا مردمی باید برای خود حالتی داشته باشند، و نشان میدهد که بعدن چه اتفاقی میافتد: رقابت ملتها به نام خلقهای سازنده آن.
٣- بحث اخلاقی
1-3 ناسیونالیسم کلاسیک و لیبرال
اکنون به پرسش هنجاری که در محور نگرشهای(١) و کُنشهای(٢) متمرکز بود نظر میاندازیم. آیا پشتیبانی از ملیگرایی موجه هست؟ اگر هست تا چه اندازه؟ چه کارکردی برای ساختن حاکمیت مناسب است؟ مخصوصن، آیا دولتهای قومی-ملی و فرهنگهای ملی (قومی) از نظر نهادی حمایت شدهاند و مستقل از اراده فردی اعضای خود هستند و تا کجا میتوان در حمایت از آنها پیشرفت؟ بحث فلسفی له و علیه ناسیونالیسم بحثی است درباره اعتبار اخلاقی ادعاهای اصلی ناسیونالیسم به ویژه، مسئله اخلاقی نهایی این است: آیا هر گونه ملیگرایی از نظر اخلاقی مجاز یا موجه است، و اگر نه، چه اشکالات خاصی دارد و چه مقدار از این اشکالات بد است؟ چرا ادعاهای ملی گرایانه نیاز به دفاع دارند؟ در برخی موقعیتها، احتمال پذیرفتن آنها محتمل به نظر میرسند: به عنوان مثال، وضعیت اسفبار برخی از گروههای قومی بدون تابعیت. مثل تاریخ یهودیان و ارمنیها، بدبختیهای تاریخی و معاصر کُردها، به این ایده اعتبار میدهد که داشتن کشوری برای خود میتواند بدترین مشکلاترا حل کند. با این حال، دلایل بهتری برای بررسی دقیقتر ادعاهای ناسیونالیستی وجود دارد. مهمترین دلیل این است که نخست باید نشان داده شود که تشکیل سیاسی دولت-ملت به این معنا که در محور قوم-ملی بنا شده دارای ارزش است؛ ارزشهای اخلاقی و سیاسیکه مشروعیت سیاسی و کانونی را برای یک جامعه ملی به ارمغان میآورد. برای حفظ این اعتبار هنجاری پس از ایجاد دولت، دفاع بیشتر مورد نیاز است. برخی از ادعاهای ناسیونالیستی کلاسیک به نظر میرسد حداقل در شرایط عادی زندگی معاصر با ارزشهای مختلفیکه مردم تمایل به پذیرش آن دارند، در تضاد هستند. برخی از این ارزشها برای جوامع لیبرال-دمکراتیک ضروری تلقی می شوند، در حالی که برخی دیگر به طور خاص برای شکوفایی خلاقیت و فرهنگ مهم هستند. ارزشهای اصلی در مجموعه اول، استقلال فردی و بیطرفی خیرخواهانه است (منظور از گروههای فرهنگی هستند که نسبت به اعضای گروه خود از نظر فرهنگی نظر متفاوت دارند). این ارزشهای اصلی در رابطه با فرهنگ قومی-ملی معمولن حق خود مختاریرا از افراد میگیرد.
ناسیونالیستهای لیبرال از دشواریهای رویکرد ناسیونالیسم کلاسیک آگاه هستند و ادعاهای کلاسیکرا ملایمتر میکنند و فقط به آنها یک وضعیت اولیه میدهند. لیبرالها معمولن میگویند «بها دادن بیش از اندازه به ناسیونالیسم، ملیگرایی را بد نام کردهاست». لیبرالها مشتاق این هستند که ناسیونالیسم کلاسیک «ایده ملیت خود را از این تُند رویها جدا کنند» (میلر ١٩٩٢، ٢٠٠٠). تیوریسینهای طرفدار ناسیونالیسم فلسفی، دائمن در گفت و گو بین موافقان و مخالفان ادعاهای ناسیونالیستی هستند. برای اینکه این مناظره و بحث کمکی به خواننده بکند، ملاحظاتیرا که ملیگرایان قومی برای دفاع از خود در پرونده دارند به طور کوتاه به آن اشاره میکنیم (مقایسه مفید در لیختنبرگ ١٩٩٧). روش فکریکه بر اساس این ملاحظات بنیاد گذاشته شده، زمینه مناسبی از دفاع از انواع ملیگرایی است چه رادیکال و چه میانهرو.
به طور اجمال، هر خط فکری به یک بحث کوتاه خلاصه میشود؛ بحث واقعی بیش از آن چیزی است که بتوان در یک طرح نمایش داد. برخی از خطوط برجسته انتقادی که در این بحث مطرح شده است در داخل پرانتز نشان داده خواهد شد (به مسیویک2001 Miscevic مراجعه کنید). استدلال های اصلی به نفع ملی گرایی به دو دسته تقسیم میشوند: نخستین دسته از استدلالها از این ادعا دفاع میکنند که جوامع ملی ارزشهای والایی دارند، که گاهی ناشی از منافع فردی اعضای خود به دست میآیند (کیملیکا، میلر و راز) و گاهی غیرابزاری و مستقل از خواستهها و انتخابهای تک تک اعضای خود هستند و استدلال میکنند که باید با استفاده از سیاستهای دولتی و رسمی از آنها محافظت شود. مجموعه دوم کمتر عمیق «جامع» است و شامل استدلالهای می شود که مقررات عدالت است، اما مستقل از پیشفرض هایی فرهنگی و ارزشهای آن.
نخستین مجموعه با جزئیات بیشتری ارائه خواهد شد، زیرا هسته اصلی بحثرا شکل داده و جامعهرا به عنوان جایگاه ارزش و وسیله عبور که افراد جامعهرا به ارزشهای مهم پیوند میدهد به تصویر میکشد. این استدلالها در واقع برای ناسیونالیستهای کلاسیک مجموعه «عمیقی» از ارزشهای جامعهگرایانه است، زیرا بر ویژگیهای اساسی شرایط انسانی ساخته شدهاست.
شاخصههای اصلی ناسیونالیسم کلاسیک که نگرش جامعهگرایانه دارد قرار ذیل است: نخست پیشفرض جامعهگرایانه : در اینجا بعضی موضوعات غیر قابل بحث وجود دارد (مثلن هویت یک فرد) که نوعی پشتیبانی جامعه برای بدست آوردن آن حتمی و ضروری است. سپس این ادعا مطرح میشود که ملت قومی-فرهنگی جامعهای است که زمینه هویت فردیرا مهیا کردهاست و نهایتن منجر به شناخت دولتی میشود که از طریق ملت قومی-فرهنگی بوجود آمده است: برای اینکه چنین جامعهای هویت خود را حفظ کند و از هویت اعضای خود حمایت کند، باید (همیشه یا حداقل به طور معمول) شکل سیاسی یک دولترا به خود بگیرد. نتیجه این نوع استدلال این است که جامعه قومی-ملی حق داشتن یک دولت قومی-ملیرا دارد و شهروندان دولت حق و تعهد دارند که از فرهنگ قومی خود در رابطه با سایرین طرفداری کنند.
اگر ژرفتر به انگارههای فلسفی این بحث که بر پایههای سنّت جامعهگرایانه بنا شدهاست نگاه کنیم، نمونههای پیشنهادی ضعیفتر آنرا در انگارههای فلسفی لیبرالها هم میتوان دید. بنیاد اساسی و فکری که ملیگرایان از آن به نفع خود استفاده میکنند همان نگرش جامعهگرایانه است که پاسدار سنٌتهای فرهنگی قومی-ملی است که ارزشهای مثل احساس مشترک و همبستگیرا در میان افراد جامعه به میان میآورد. یک ملیگرای لیبرال ممکن است ادعا کند که اینها ارزشهای اصلی زندگی سیاسی نیستند، اما با این وجود اینها ارزشها هستند. علاوه بر این، دیدگاههای کاملن متضاد، یعنی فردگرایی ناب و جهانوطنگرایی، به طور مقایسه خشک، انتزاعی و بیانگیزه به نظر میرسند. ما با جهانوطنی یا جهانشهری به آموزههای اخلاقی و سیاسی لیبرالها اشاره میکنیم که مدعی آن هستند:
(الف) تعهدات اخلاقی اولیه فرد متوجه همه انسانها است (بدون توجه به فاصله جغرافیایی یا فرهنگی).
(ب) آرایش سیاسی باید صادقانه بازتابدهنده این تعهد اخلاقی جهانی باشد (آرایش فرادولتی که ملتها بر دولت اولویت دارند).
◦ بسیاری از دانشمندان در مواجهه با اندیشههای متضاد ناسیونالیسم و جهانشهری، آمیزهای از لیبرالیسم-جهان وطن و میهن پرستی- ناسیونالیسم را انتخاب میکنند. باربر (B.Barber) در نوشتههای خود «آمیختهای قابلتوجه از جهانوطنگرایی و منطقهگرایی» را ستایش میکند که به نظر او هویت ملی آمریکا را مشخص میکند (باربر ١٩٩۶:٣١). چارلز تیلور مدعی است که «ما چارهای جز جهان وطنی و میهن پرست بودن نداریم» (تیلور ١٩٩۶:١٢١). هیلاری پاتنم وفاداری به سنٌتهای متکثر که ما در آن شریک هستیم پیشنهاد میکند. ظاهرن راهی میانی است بین یک میهن پرست تنگنظر و یک جهانشهری بیش از حد انتزاعی (پاتنم ١٩٩۶:١١۴). این سازش توسط برلین (١٩٧٩) و تیلور (١٩٨٩،١٩٩٣) پیشبینی شده است، و در دو دهه اخیر محور اصلی بحث ملیگرایی بوده و حتی بازخوانیهای ملیگرایی تاریخیرا در پرتو آن برانگیخته است. بیشتر نویسندگان لیبرال نسخههای ضعیفشده استدلالهایی را که در زیر فهرست میکنیم، بپذیرفتند، و تلاش دارند تا از این استدلالهای سُست راه را برای حمایت از ادعاهای ملیگرایانه میانهرو، یا فوقالعاده میانهرو پیدا کنند.
در اینجا میتوان از ناتوانی و نکات اصلی ضعف ملیگرایان-قومی کلاسیک، ملیگرایان لیبرال و لیبرالهای محدود و ناسیونالیستهای جهانشهری توضیحی داد. نخست، ادعای قومی-ملی فقط قدرت ظاهری دارد و نمیتواند حقوق فردیرا زیر پا بگذارد. دومن، ادعاهای مشروع قومی-ملی به خودی خود به معنای حق بر یک دولت نیست، بلکه به معنای حق داشتن در سطح معینی از خودمختاری فرهنگی است. الگو های اصلی خودمختاری با مشخصه سرزمینی هستند یا بدون مشخصه سرزمینی: مشخصه نخست آن واجد سرزمین است و مشخصه دوم آن استقلال فرهنگی است که به افراد بدون توجه به محل بود و باش آنها به مردم داده میشود. سومین، ملیگرایی قومی تابع میهنپرستی مدنی است که ربطی چندان به معیارهای قومی ندارد. چهارمن، اسطورههای قومی-ملی و همتا های آنها «دروغهای برجسته» فقط در صورتی قابل تحمل هستند که بیآزار و توهینآمیز نباشند، در اینصورت با وجود نا درستی آنها اخلاقن مجاز هستند. در نهایت، هر گونه ادعای مشروعیتی که ناسیونالیسم قومی-ملی داشته باشد، باید از انتخابهایی ناشی شود که ملاحظات افراد در انجام آن آزاد باشد.
٣–٢ بحث و جدل به طرفداری از ملیگرایی. ملیگرایی کلاسیک در برابر ملیگرایی لیبرال: ضرورت عمیق برای جامعه
در نظر بگیرید طرفداری از بحثها و جدلهای ملیگرایی کلاسیکرا در بخش نخست. نخستین بحث که بر پندارها و مفروضات بنا شدهاست حضور پیدا میکند در مفروضات بعدی، اما بیشتر ارزش ذاتی به جامعه قائل میشود؛ در ادامه بحثها بیشتر به نگرش ارزش ابزاری ملت اشاره دارد که از ارزش شکوفایی فردی، درک اخلاقی، هویت استوار و مواردی از این دست ناشی میشود.
١- استدلال از ارزش ذاتی. هر جامعه قومی-ملی به خودی خود ارزشمند است زیرا تنها در چارچوب طبیعی سنتهای فرهنگی مختلفی قرار دارد که معانی و ارزشهای مهمی برای جامعه بازگو میکند، از نسلی به نسلی واگذار میشود. اعضای چنین جوامعی نزدیکی فرهنگی خاصی با یکدیگر دارند. اعضای این جوامع با صحبت کردن به یک زبان و به اشتراک گذاشتن آداب و سنن، معمولن از راههای مختلف بهتر به یکدیگر نزدیک میشوند تا با افرادی از بیرون مجمع فرهنگی شان.
٢ – بحث و جدل از شکوفایی .برای شکوفایی فرهنگی در جامعه قومی-ملی رونق و گسترش فرهنگی نیاز جدی برای افراد جامعه هست. به طور خاص، تنها در چنین جامعهای است که یک فرد می تواند مفاهیم و ارزشهاییرا که برای درک زندگی فرهنگی جامعه به طور کلی و زندگی خود فرد به طور خاص حیاتی است، کسب کند. با این همه، بحثهای زیادی از طرف طرفداران ناسیونالیستها در مورد اینکه واگرایی یا انشعاب و دگراندیشی در ارزشها برای جدایی گروههای ملی ضروری است وجود داشته است.
ناسیونالیستهای لیبرال کانادایی سیمور (١٩٩٩)، تیلور و کیملیکا خاطرنشان کردند که «واگرایی ارزش بین مناطق مختلف کانادا» که آرزوی ملیت جداگانه را دارند «حداقل» است. تیلور (١٩٩٣:١۵۵) به این نتیجه رسید که جدایی ارزشی نیست که مهم باشد.
٣- برهان از هویت یا استدلال هویتی. فیلسوفان جامعهگرا بیش از اندازه بر رُشد و پرورش هویت تا شکلگیری هویت به شکل طبیعی بهعنوان نیروی اصلی تعیینکننده هویت به مردم تأکید میکنند؛ ما به دلیل موقعیتها و زمینههای اجتماعی که در آن به بلوغ میرسیم، همانی میشویم که هستیم. میتوانیم بپذیریم هویت هر فرد بستگی به مشارکت او در زندگی جمعی دارد (نگاه کنید به مک اینتایر ١٩٩۴،نیلسن، ١٩٩٨، و لاگرسپتز ٢٠٠٠). با توجه به اینکه اخلاق یک فرد به داشتن هویت شخصی بالغ و پایدار بستگی دارد، شرایط جمعی که باعث رشد هویت شخصی می شود باید حفظ و تشویق شود. بنابراین، زندگی جمعی باید حول فرهنگهای ملی خاص سازماندهی شود.
۴- بحث از آگاهی اخلاقی. یک بخش خاص و مهم از ارزشها، ارزش اخلاقی است. برخی از ارزشها جهانشمول هستند، مانند آزادی و برابری، اما این ارزشها بیش از حد انتزاعی و «نازک» هستند. ارزشهای اخلاقی پُر بار و «ضخیم» تنها در سنتهای خاص قابل تشخیص هستند. همانطوریکه که چارلز تیلور میگوید، «زبانی که ما پذیرفتهایم، مسائل خوبیرا برای ما بیان میکند » (١٩٨٩:٣۵). ملت چارچوبی طبیعی برای سنتهای اخلاقی و در نتیجه برای درک اخلاقی ارائه میدهد. این نخستین مدرسه اخلاق است.
۵- بحث از تنوع. هر فرهنگ ملی به طور منحصر به فردی به تنوع فرهنگهای انسانی کمک میکند. معروفترین حامی این ایده، آیزایا برلین (تفسیر هردر) در قرن بیستم، مینویسد: «چهرهشناسی» فرهنگها منحصربهفرد هستند: هر کدام از چهرهها یک لایه شگفتانگیزی از فرهنگها را با تواناییهای انسانی در زمان و مکان و محیط خاص خود ارائه میکنند. ما اجازه نداریم ارزشهای مقایسویرا با ارزش نسبی قضاوت کنیم، زیرا این اندازه گیری غیرقابل قیاس و سنجش است. (206 :1974).
با فرض اینکه (قومی-) ملی یک واحد طبیعی فرهنگ است، حفظ تنوع فرهنگی به منزله نهاد ناب و حافظ از فرهنگ (قومی-) ملی است. تنوع فرهنگیرا میتوان با گره زدن آنها به «شیوههای زندگی» قومی-ملی حفظ و تقویت کرد.
دیوید میلر در طول چندین دهه از کارش در سال ١٩٩٠ تا آخرین کارش در سال ٢٠١٣، یک موضع جالب و پیچیده لیبرال طرفدار ملی ایجاد کرده است. او تنوع چندفرهنگیرا در یک جامعه میپذیرد اما بر هویت ملی فراگیر تأکید میکند و نمونه اصلی هویت ملی بریتانیایی را در نظر میگیرد که شامل هویتهای قومی انگلیسی، اسکاتلندی و دیگر هویتها میشود. او خواستار یک «هویت فراگیر، قابل دسترس برای اعضای همه گروههای فرهنگی» است (٢٠١٣:٩١). میلر ادعا میکند که چنین هویتی برای همبستگی اجتماعی اساسن ضروری است و بسیار فراتر از میهنپرستی ساده مبتنی بر قانون اساسی است. فردی میتواند به موارد زیر به شک و تردید بنگرد. مشکل جامعه چندفرهنگی این است که هویت ملی از لحاظ تاریخی موضوع پیوندهای قومی-ملی بوده و نیازمند به یکسان سازی در اکثریت موارد و ویژگی های فرهنگی است (زبان مشترک، هموندی تاریخی که از آنها به یادگار مانده»، اشتراکات آداب و رسوم، مذهب و غیره است. با این حال، دولتهای چندفرهنگی معمولن گروههاییرا با تاریخها، زبانها، مذاهب بسیار متفاوت و حتی ظاهری کاملن متضاد گرد هم میآورند. حالا، چهگونه میتوان از هویت بسیار نازک وتعلق مشترک به یک دولت به «هویت ملی» فراگیر دست یافت؟ به نظر میرسد که در تنگنا قرار داریم. بنیاد همبستگی اجتماعی در هویت ملی مستلزم آن است که هویت ملی نسبتن ظریف و نازک باشد و احتمالن به عنوان یک هویت فرهنگی کامل و یکپارچه پایان یابد. ممکن است میهنپرستی مبتنی بر قانون اساسی یک نگرش جالب باشد که میتواند در عین حفظ تنوع فرهنگی اصیل، چنین همبستگیرا پایهریزی کند.
٣-٣ استدلال به نفع ناسیونالیسم: دشواریهای دادگری (عدالت)
استدلالهای مجموعه دوم به عدالت سیاسی مربوط میشود و بر مسائل ماورایی (متافیزیکی) درباره هویت، شکوفایی و ارزشهای فرهنگی تکیه نمیکنند. این استدلالها به شرایط (واقعی یا ادعایی) که سیاستهای ملیگرایانهرا معقول (یا مجاز یا حتی اجباری میکند) متوسل میشوند، مانند (الف) این واقعیت که بخش بزرگی از جهان به صورت دولت-ملت سازماندهی شده است (به طوریکه هر گروه جدیدی مشتاق است برای ایجاد یک دولت-ملت، تنها از یک الگوی تثبیت شده پیروی کند. یا (ب) دفاع از وضعیت گروهی، یا جبران بی عدالتیهای گذشته که ممکن است سیاستهای ملیگرایانه را توجیه کند (در موارد خاص). برخی از استدلالها همچنین ملیترا به عنوان کالای مهم سودمند سیاسی مانند برابری معرفی میکنند.
١ -بحث حق خود سازماندهی جمعی.
اگر اعضای یک گروه که به اندازه کافی عضو دارند و بخواهند بر خود حکومت کنند و درباره عضویت آینده خود تصمیم بگیرند، این حق اساسی و اراده دموکراتیک خود اعضاست که حق داشتن یک دولت قومی-ملی و نهادها و عملکردهای فرهنگی قوم را محور قرار دهند و پایهگذاری کنند. این استدلال توجیه ادعاهای (قومی- ملی) را ناشی از اراده اعضای ملت نشان میدهد. بنابراین برای ناسیونالیسم لیبرال بسیار مناسب است، اما برای یک جامعهگرای عمیق که خواستههای ملترا مستقل و مقدم بر انتخابهای افراد خاص میبیند، جذاب نیست.
استدلال دفاع از حق خود و جبران بیعدالتیهای گذشته. 2-
ظلم و بیعدالتی به گروههای قربانی دلیل موجه و عادلانهی است برای ابراز حق جدایی. اگر یک گروه اقلیت توسط اکثریت تا حدی تحت ستم قرار گیرد که تقریبن همه اعضای اقلیت صرفن به دلیل حُسن تعلق به اقلیت از اکثر اعضای اکثریت شرایط بدتری داشته باشند، در این صورت ادعاهای ناسیونالیستی از طرف اقلیت از نظر اخلاقی قابل قبول و بالقوه قانع کننده هستند. این استدلال یک حق اصلاحی معمولی را ایجاد می کند که از دیدگاه لیبرال قابل قبول است (به بحث در Kukathas و Poole ٢٠٠٠، همچنین ١٩٩١ Buchanan مراجعه کنید؛ برای بی عدالتیهای گذشته،، ١٩٩٢ Waldron را ببینید.
3- استدلال برابری
اعضای یک گروه اقلیت اغلب در رابطه با فرهنگ مسلط در محرومیت قرار دارند، زیرا مجبورند برای انجام امور زندگی روزمره به افرادی با زبان و فرهنگ یکسان تکیه کنند. بنابراین، خود بیطرفی لیبرال مستلزم آن است که اکثریت کالاهای اساسی فرهنگی معینیرا فراهم کنند، به عنوان مثال، دادن حقوق متفاوت به اقلیت (کیملیکا ١٩٩۵ ب، ٢٠٠١، و ٢٠٠٣ ب). حمایتهای نهادی و حق بر ساختار نهادی گروه اقلیت، راهحلهایی هستند که برابریرا احیا میکنند و دولت-ملت حاصل را به یک دولت چندفرهنگی معتدلتر تبدیل میکنند.
4- استدلال موفقیت
دولتهای ملی در گذشته در ترویج برابری و دموکراسی موفق بودهاند. همبستگی قومی-ملی انگیزه قدرتمندیست برای توزیع برابر کالاها در جامعه. (میلر ١٩٩۵؛ کانوان ١٩٩۶، ٢٠٠٠). به نظر میرسد دولت-ملت نیز برای حفاظت از حیات اخلاقی جوامع در آینده ضروری است، زیرا این تنها شکل نهاد سیاسی است که توانایی حمایت از جوامعیرا دارد دربرابر تهدیدهای جهانیشدن و همسانگرایی (برای بحث انتقادی مفصل درباره این استدلال رجوع کنید به میسون ١٩٩٩).
آندریاس ویمر (٢٠١٨) بحث جالبیرا از موفقیتهای تاریخی دولت-ملت ارائه میدهد. (به بحثهای در نات، تولز، گرین و ویمر ٢٠١٩ مراجعه کنید).)
این استدلالهای سیاسیرا میتوان با استدلالهای عمیق اجتماعی ترکیب کرد. با این حال، به صورت جداگانه، دیدگاههای آنها «فرهنگگرایی لیبرال» را ارائه میکند که برای جوامع متکثر قومی-فرهنگی مناسبتر است. این نوع ملیگرایی از ملیگرایی لیبرال تامیر و نیلسن و از ناسیونالیسم کلاسیک بیشتر دورتر است و از هر گونه زیربنای فلسفی جمعی گریزان است. ایده ملت سازی معتدل در یک جامعهای چندین فرهنگی با اشاره به اینکه هر گروه سهم خودرا از حقوق اصلاحی دریافت میکند و به جای اینکه خودرا از دیگران جدا کند، در یک فرهنگ مدنی مشترک و همپوشانی در ارتباط آزاد با سایر جوامع فرعی مشارکت میکند. با توجه به تنوع جوامع کثرتگرا و شدت تعاملات فراملی، به نظر بسیاری از افراد چنین گشودگی تنها ضامن حیات اجتماعی و سیاسی باثبات است (به بحث در شاپیرو و کیملیکا ١٩٩٧ مراجعه کنید).
به طور کلی، دیدگاههای ناسیونالیستهای لیبرال ملایمتر و مدنیتر است و حرفهای زیادی برای گفتن دارند و تلاش میکنند بینش ما را به نوعی به سود حفاظت سیاسی از جوامع فرهنگی با اخلاق سیاسی لیبرال تطبیق دهند. البته این مسئله سازگاری بین اصول جهانی لیبرال و دلبستگیهای خاص به ملت قومی-فرهنگی خودرا مطرح میکنند. ملیگرایان بسیار لیبرال مانند تامیر، ملیت قومی-فرهنگیرا از دولتی بودن جدا میکنند. همچنین، نوع وطندوستی که تایمر به کشور پیشنهاد میکند، با نگرشهای جهانشمولی که نهایتن بر منافع ملی پیشی میگیرد تعدیل میشود تایمر ١٩٩٣: ١١۵؛ پاسیم : ٢٠١٩، همچنین نگاه کنید، (گنس ٢٠٠٣ و مور ٢٠٠١).
در این روزها در میان ملیگرایان فلسفی بحثی در جریان است که چطور ناسیونالیسم با ضعفها و سازشهای خود با ملیگرایی سازگار است. عدهی از کسانیکه معتقد به نگرشهای جهانشمولی (جهانوطنی) هستند علاقهمندی به برخی از کارهای ملیگرایان لیبرال دارند (نیلسون ١٩٩٨-١٩٩٩).
در دو دهه اخیر، موضوع ملیگرایی (ناسیونالیسم) به طور فزایندهای به صورت منظم در بحثهای بین المللی جایگزین و یکپارچه شدهاست که میتوان به مباحثی در مورد (جهانی شدن و جهان وطنگرایی مراجعه کنید). هدف اصلی این مباحث گویای این ادعاست که دولت-ملتها واحدهای طبیعی، باثبات و مناسب نظم بین المللی هستند و نقش اقلیتها در فرآیند جهانی شدن چه خواهد بود (به کالدور ٢٠٠۴ مراجعه کنید). علاوه بر این، این دو رویکرد ممکن است در نهایت با هم همگرا و نزدیک شوند (ناسیونالیسم لیبرال چندفرهنگی و جهانوطنی میانهرو) که به تفاوتهای همدیگر احترام بگذارند، البته دارای وجوه مشترک زیادیاند.
٣-۴ پوپولیسم و چهره جدیدی از ناسیونالیسم «پوپولیسم»
پوپولیسم یک چتر و سایهبان است که انواع جناحهای راست و چپرا در بر میگیرد. این بخش از ملیگرایی پوپولیستی به جنبشهای پوپولیستی دستراستی ناسیونالیستی بسیار نزدیک و به پیشینیان خود، ملیگرایان سنتی علاقه و توجه دارد. این نوع ملیگرایی پوپولیستی بیشتر در اروپا و آمریکا مطرح است که در آن موضوعات ملیگرایانه توسط پوپولیستهای راستگرا مطرح میشود. با این حال، کاملن روشن شدهاست که ناسیونالیسم تنها یکی از «ایسم»های سیاسی است. جلب و جذب مردم توسط پوپولیستهای دستراستی و بحران مهاجرت، پوپولیستها را به منصه ظهور رسانده است. ایدههای خودگردانی بر بنیاد جامعه با زیر بنای زبانی-فرهنگی به طور نمونه «)ما اول فرانسوی هستیم بعد مسیحی(» فراتر از ناسیونالیسم است.
جن وارنر میلر (٢٠١۶) و کاس مود (٢٠٠٧) خاطرنشان میکنند که شکل رایج در همه انواع پوپولیسم بسیار ساده است و آنرا «نازک و ظریف» توصیف میکنند. مود (Mudde) توضیح میدهد: «پوپولیسم بهعنوان یک ایدئولوژی که ثقل مرکزیت ندارد درک میشود که جامعهرا در نهایت به دو گروه یکدست و همگون، یا متخاصم و متضاد تقسیم میکند. یا به عبارت دیگر «مردم به صورت عام» در مقابل «نخبگان فاسد «. استدلال میکند که سیاست باید «بیانگر اراده عمومی مردم» باشد (23: 2007). پوپولیسمرا میتوان چنین تعریف کرد، که در جامعه دو طبقه وجود دارد، طبقه نخبهگان (نخبهگرایی) و اکثریت قاطع مردم (کثرتگرائی)که در نقطه مقابل نخبهگرایی قرار دارد: نخست تضاد نخبگان در مقابل مردم وجود دارد. دوم، میتوان دو روش برای توصیف «مردم» تشخیص داد: یا از نظر موقعیت اجتماعی (طبقه، سطح درآمد، و غیره) یا از نظر تعلق قومی و یا فرهنگی (همچنین رجوع کنید به دی کلین de Cleen ٢٠١٧).
نخبهگان
قومی، فرهنگی –>مردم <– طبقه اجتماعی
بُعد افقی، جناح چپرا از پوپولیستهای بیشتر راستگرا متمایز میکند و جاییرا برای گزینه پوپولیستهای میانهرو باقی میگذارد. به طور مثال ناسیونالیسم قومی قوی کلاسیکرا در نظر بگیرید و میبینید رابطه بین پوپولیسم جناح راست و چنین ناسیونالیسمی بسیار تنگاتنگ است. این امر باعث شده است که برخی از نظریهپردازان Taguieff) ٢٠١۵) «ناسیونالیسم پوپولیستی»را، تنها نوع پوپولیسم منحصر به فرد معرفی کنند. این اصطلاح دقیقن ترکیبی از پوپولیسم و ناسیونالیسم قومی قوی یا بومیگراییرا در بر میگیرد. رهبر مستقیمن مردمرا مورد خطاب قرار میدهد و دنبال منافع مردم است و طرح نخبهستیزیرا از پوپولیسم میگیرد و از ناسیونالیسم، ویژهگیهای مردمرا می گیرد: این ویژهگیها عبارت از جامعه قومی است. در بیشتر موارد دولت مالک جامعه قومی دولتی، یا ملت-قومی است. مود(Mudde) در کار خود این ادعا را ثابت میکند که پوپولیستهای کاملن راستگرا نمایندهگان واقعی مردم هستند و ملت واقعیرا تشکیل میدهند، اما صداقت و پاکی آنها توسط تازهواردان آلود شدهاست. در ایالات متحده میتوان از جنبشهای پوپولیستی و ارتجاعی مانند تی پارتی صحبت کرد که از طریق تجربههای پسین مهاجرت، حملات تروریستی و دو قطبی شدن فزاینده اقتصادی به وجود آمدهاند. در برخی از کشورها، مانند آلمان، برخی از گروههای احزاب پوپولیستی (مانند حزب آلمانی AfD (آلترناتیو برای آلمان)) به وابستهگیهای بسیار گستردهتر از تعلقات قومی-ملی، یعنی به وابستگیهای مذهبی متوسل میشوند. برخی دیگر این جذابیترا با جذابیت قومی-ملی ترکیب میکنند. این نتیجه چیزی است که ریوا کاستوریانو (٢٠٠۶) آنرا «ناسیونالیسم فراملی» مینامد. جالب اینجاست که ناسیونالیسم لیبرال برای پوپولیستها چندان جذاب نیست.
از جنبههای نظری میتوان اشاره کرد که تامیر (٢٠١٩) ناسیونالیسم لیبرال خودرا دستورالعمل خوبی در برابر تهدیدهای عوامفریبانهی مانند ترامپ و بوریس جانسون میداند (او از استفاده از برچسب «پوپولیست» اجتناب میکند، به عنوان مثال، (31: 2019).
خیزش پوپولیستی در حال تغییر دادن میدانهای بازی سیاسی است که باید با آن کار کرد. دیدگاههای مداراگرا مثل (ملیگرایان لیبرال یا ضد ملیگرایی) با مشکلات جدیدی در عصر پوپولیستی مواجه هستند که با بحرانهای مهاجرت و غیره رو به رو شدهاند. تهدیداتیکه پوپولیستها را به طور سنتی به مخاطره میانداخت مانند حضور نظامی، از بین رفته؛ پوپولیستهای ملی باید یک تهدید فرضی دیگریرا بسازند، مانند خطر مهاجرت خانوادههای خارجی، به ویژه خانوادههایکه دارای فرزند هستند و در کشور جایگزین میشوند. به طور خلاصه، اگر این حدس و گمانهها درست باشد، سیاستمداران و نظریهپردازان باید نگرش نویرا به وجود بیاورند. مشخصات سنتی تقابل میهنپرستی-ملیگرایی و جهانوطنی دگرگون شده و نفرت شدید و کانونیرا درمیان پوپولیستها به وجود آورده مانند تنفر از پذیرفتن مهاجرین و رفتار سخاوتمندانه در برابر ایشان که عنصر مهم از خصلتهای ناپسند انتخاب پوپولیستی است. این احتمال وجود دارد که پژوهشهای آینده در مورد ملیگرایی بیشتر بر این میدانهای بازی جدید و چالش برانگیز متمرکز شود، با هدف پرداختن به تضادهای نو و یافتن انواع ناسیونالیسم در رابطه با آن.
۵-٣ دولت-ملت در بافت جهانی
بحران مهاجرت، دولت-ملت را در بافت جهانی، ایده ملیت و ملیگراییرا کانون گرفتاریهای سیاسی قرار دادهاست. پیش از پرداختن به رویدادهای جاری، باید وضعیت بحران مهاجرت و پیشرفتهای آنرا پیش از بحران را خلاصه کرد. نخست بحثهای مربوط به سرزمین و ملت و عدالت جهانیرا در نظر بگیرید. ناسیونالیستهای لیبرال کوشش دارند تا پیوند ملیگرایانه سنتیرا بین «مالکیت» قومی بر دولت و حاکمیت و تمامیت ارضیرا حفظ کنند، اما در یک محیط بسیار انعطافپذیرتر و پیچیدهتر .بنابراین تامار میزلز (Tamar Miesels) استدلال میکند «سرزمینهای اصلی که محل بود و باش ملت هستند» میتوان آنرا به بهعنوان یک عامل مرکزی در تعیین مرزهای سرزمینی بحث کرد؛ زیرا این نگرش «هم پایههای لیبرالی دارد» (بر پایه نظریه جان لاک) و هم جذابیت ملی (١۵٩ :٢٠٠٩). پیوند و نزدیکی این نگرش با دکترین لیبرال «حق تعیین سرنوشت و خود گردانی» را میتوان در ادعاهای تفسیری «حق تاریخی» گنس (Chaim Gans)فصل ۴: ٢٠٠٣) به عنوان «حق قلمروهای سازنده » ترکیب کرد. «استدلالهای تاریخی، که قلمرو، محور اصلی و شکل دهنده سرزمین است «، همراه با نقش گروههای اجتماعی در حل و فصل کشمکشها و تقویت همدیگر را میتوان گفت که بر ارزشها و پیشفرضهای ناسیونالیستی لیبرال بنا شدهاست» و به عنوان «زیربنای ایدهها» ارائه میشوند (١۶٠ : ٢٠٠٩ .(Miesel او تأکید میکند که گروههای قومی در یک سرزمین میتوانند پیوندها و رقابتهای داشته باشند و ممکن است ادعاهای رقابتی مبتنی بر حل و فصل وجود داشته باشد. اما، با توجه به درگیریهای قومی-ملی قرن بیستم، میتوان با خیال راحت فرض کرد که اقلیتها در دولتهای متکثر فرهنگی، به شکل طبیعی نا پایهدار اند. بنابراین، ثبات ممکن است مستلزم آن باشد که جامعه کثرتگرا توسط فرهنگیان لیبرال کارآیی کاملی برای جلوگیری از بیاعتمادی، کاهش تعصب و ایجاد پایههای استوار اجتماعی داشته باشند.
در بحثهای اخلاقی ملیگرایی، بحث پیوندهای سرزمین، آب و هوا خط قرمز ناسیونالیستی نیست؛ بنا بر این در بدترین حالت افراطی میتوان آنرا حالت میانه دانست. چنانچه که در نوشتههای میلر میبینید. سادهترین پیشنهادی که میلر عرضه میکند ایناست که دولت-ملتها عدالترا بر معیارهای جهانی عیار بسازند؛ شاید این برخورد کارآیی آنرا داشته باشد تا غرور ملی تولید کند و درصدی معینی از تولیدات ناخالص داخلیرا برای برنامهریزی و توسعه آن کنار بگذارند، ممکن است این برنامههای توسعهوی در یک کشور خاص باشد، یا با گروهی از کشورهای دیگر (١٨٢: ٢٠١٣).
با به دست داشتن چنین برنامههایی توسعهوی، ما را به چالشهای مهاجرت میکشاند که دغدغه اصلی پوپولیستهای اروپا و آمریکا است. مهاجرت و ملیگرایان و واکنشهای پوپولیستها در قبال مهاجرت، میدان اصلی به چالش کشیدن ملیگرایی است به ویژه نگرش جهانوطنی.
اکنون به دیدگاههای کسانی میپردازیم که خودرا شهروند یا وابسته به یک قوم و ملت میدانند. ملیگرایان لیبرال به ویژه میلر پیشنهادهای متفکرانه طرفدار ملیرا در مورد مهاجرت ارائه کرده اند. پیشنهاد میلر به پناهندگان این است تا با مهاجرین اجازه داده شود که به طور موقت تا زمانی که وضعیت در کشور مبدأ بهبود یابد، پناهنده شوند. همچنین مهاجرت اقتصادیرا محدود میکند. میلر معیارهای جهانیرا از قبیل برابری، فرصتها و رفاه را در میان مهاجرین مخالف است، او استدلال میکند، این معیارهای عادلانه وابسته به زمینههای دیگری هستند. مردم حق داشتن حداقل استانداردهای زندگیرا دارند، اما حق مهاجرت تنها به عنوان آخرین راه حل پس از انجام تمام اقدامات دیگر در کشور مبدأ متقاضی مهاجر فعال میشود. با این حال، او همچنین (به ویژه در کتاب خود در مورد «غریبه ها در میان ما»، ٢٠١۶) ادعا می کند که مسئولیت ملی برای پذیرش پناهندگان مهاجر با در نظرداشت منافع مهاجران با نگهداری از منافع و ساختار شخصیتی جوامع ملی میزبان متعادل میشود. یا به عبارت دیگر هم ساختار طبیعی کشور میزبان حفظ میشود و هم به پناهندگان رسیدهگی میشود. اگربه جنبههای مثبت ناسیونالیسم لیبرال موافق باشیم، میتوانیم در مورد پویایی کمکهای مورد نیاز برای مهاجران کم از کم سه مرحلهرا تشخیص دهیم، نخست مشکلات ضروری و فوری مثل (گرسنگی، یخزدگی و مشکلات فوری پزشکی) و رسیدگی به آن، دوم، اسکان و یادگیری (هم از طرف میزبان و هم از طرف مهاجر تازه وارد)، و در مرحله سوم شهروندی و زندگی نسبتن پایهدار در کشور میزبان.
در مرحله اول، کمکهای فوری، هم از نظر هنجاری و هم از لحاظ علّی، در درجه نخست قرار میگیرند. تنها پناهندگانیرا بپذیرند که کشورشان را ترک کردند. پناهندگانیکه میخواهند کشورشانرا ترک کنند ( پناهندگان بالقوه) باید در ترک کشورشان و سفر به کشور میزبان کمک شوند. در اقامت دراز مدت مهاجرین فرصتهای بیشتری برای آموزش و کار وجود خواهد داشت. علاوه بر این، تعهد سازمانهای نیکوکاری خیریه برای مهاجرین باید گستردهتر در سطح جهانی عمل کند، که دو مرحلهرا در نظر داریم، نخست پذیرش سازمانهای خیریه، دوم موافقت با اقدامات فراملی عمیقتر برای جلوگیری از بروز بالقوه آفاتی مانند فقر و جنگ در جهان سوم. اجازه دهید اینرا » مقیاس مدل نیکوکاری عمیقتر» بنامیم. این مدل در سطح جهانی به طور چشمگیری تغییر یافته به ویژه وقتیکه ناسیونالیسم در چارچوب پوپولیستی مطرح و بحران پناهندگان دغدغه اصلی پوپولیستها میشود و مسائلیرا مطرح میکنند که حدود دو دهه پیش وجود نداشت.
۴– نتیجه گیری
در ارائه ادعاهایی که طرفداران ناسیونالیستها از آن دفاع می کنند، از گونههای رادیکالتر به سوی گزینههای ملیگرایی لیبرالتر حرکت کردهایم. در بررسی استدلالهای این ادعاها، ما استدلالهای جامعهگرایانه متافیزیکیرا ارائه کردهایم که مبتنی بر پیشفرضهای عمیق اجتماعی در مورد فرهنگ است، مانند این پیشفرض که ملت قومی-فرهنگی مهمترین واحد اجتماعی برای همه افراد است. این ادعای جالب و قابل احترامی است، اما قابل قبول بودن آن ثابت نشده است. بحث اخلاقی در مورد ناسیونالیسم منجر به تضعیف استدلالهای مبتنی بر فرهنگ شده است، که معمولن توسط ناسیونالیستهای لیبرال پیشنهاد میشوند. این استدلالها را کمتر جاهطلبانه، اما بسیار قابل قبولتر هستند. ناسیونالیستهای لیبرال پس از کنار گذاشتن ایده ملیگرای قدیمی دولتی که متعلق به یک گروه قومی-فرهنگی مسلط است، پذیرای این ایده شدهاند که همذاتپنداری در جامعهای با فرهنگهای متفاوت برای هویت اجتماعی افراد مهم است. آنها به همان اندازه نسبت به مسائل فراملی حساس شدهاند و تمایل بیشتری به پذیرش دیدگاهی تا حدی جهان وطنی دارند. ناسیونالیسم لیبرال همچنین استدلال های متواضعانهتر، با محتوای کمتر فلسفی یا متافیزیکی بر اساس نگرانیهای مربوط به عدالترا به منصه ظهور رسانده اند. اینها بر اهمیت عملی عضویت قومی-فرهنگی، حقوق گروههای قومی-فرهنگی برای جبران بیعدالتی، حقوق دموکراتیک انجمنهای سیاسی، و نقشیکه پیوندها و انجمنهای قومی-فرهنگی میتوانند در ارتقای ترتیبات اجتماعی عادلانه ایفا کنند، تأکید میکنند. رویدادهای دهه جاری، بحران پناهجویان و ظهور پوپولیسم جناح راست، زمین بازی عملی و نظریرا به طرز چشمگیری تغییر داده است. ناسیونالیسم سنتی هنوز مطرح است، اما ناسیونالیسم پوپولیستی توجه بیشتریرا به خود جلب میکند: نظریههای جدیدی در حال تولید و بحث هستند و میدان اصلی و مرکزیرا اشغال می کنند. از سوی دیگر، بحران مهاجرت، موضوع همبستگی جهانی با بیگانههای دور و مسائل داغ کمک به پناهندگان حاضر در کشور میزبان تنشافزا است. البته، علل بحران هنوز همان مواردی است که جهانوطنان خیلی زودتر نگران آن بودند: جنگها و توزیع نابرابر جهانی کالاها، و تهدیدهایی مانند بیماریها و بلایای آب و هوایی. اکنون وظیفه تئوری این است که این مسائل عمیقتر را با مشکلات جدیدی که صحنه مرکزی زمین بازی جدید را اشغال کرده اند، مرتبط کند. این چالشی است که اکنون با واژگانی تا حدودی متفاوت و در چارچوبهای مفهومی سیاسی متفاوت پیشاپیش تنظیم شدهاست.
بیان دیدگاه